تبليغاتX
پونه





جمعه هشتم آبان 1388
من کجام؟ اینجا کجاست؟
 

و اما تکنولوژی !

به مثابه آب است برای حیات .

فکر کنید اگر نیاز نبود اگر چرخ اختراع نمیشد یا اگر آتش بوجود نمیآمد نه اصلا فکر نکنید، نگاه کنید دور و اطراف خودتان ببینید همین کیبورد همین ماوس همین صفحه های نوشته همین ها که آدم ها را نزدیک به هم کرده همین که فاصله های را کوتاه کرده و نامردی است اگر خدا بیامرزی نثار جمیع رفتگان مخترعین و مکتشفینش نشود.

یک وقتی آدم چشمش ضعیف است عینک میگیرد یک وقتی گوشش سنگین است سمعک میگیرد پای رفتن ندارد عصا میگیرد دل ماندن ندارد  دلبند میگیرد.

آدم بالاخره همیشه که همه چیزش خوب نیست بعضی چیزهایش هم ضعیف است .قرص و دوا هم دارد . نگاه کنید به سیل ای میل های تبلیغاتی که می آید !! اینها از ضعف آدم ها برای ساختن ابزار استفاده میکنند . پولش رو هم میگیرند نوش جانشان.

یعنی صحبت امروز و دیروز نیست که وقتی عین سه ماه تابستان کار آموزی بخش GIS سازمان زمین شناسی توی میدان آزادی دور خودت میگشتی و جهت رو پیدا نمیکردی ! وقتی شونصد بار میرسیدی سر جای اولت و میدیدی ای داد بیداد الان که دیر میشه من باز همین جا رسیدم که دستفروش ها ساندویچ تخم مرغ پخته میفروشند .

خب اینها جرقه هایی بود از اینکه این چشم ضعیف است ؟ این نگاه عینک لازم دارد !

هلاک وقتی بودم که برای مسابقات میرفتیم ورزشگاه های مختلف و میگفتند از در جنوبی!!! وارد شوید.خب بمیرید الهی ! نمیشود میگفتین از در خیابان بوستان وارد شوید؟!

توی ترافیک چپ اندر قیچی تهران برای اینکه دیر به کلاس نرسم رادیو پیام روشن میکردم و اونوقت بود که  خانوم محترم رادیو پیام با اون صدای خوشگلش میگفت مسیر شرق به غرب فلان جا به علت تصادف بار ترافیک سنگینی دارد ! و من نوار رو هل میدادم تو پخش ماشین که بابا بیخیال رادیو پیام.

آقا من شمال جنوبم ضعیف است شرق و غربم بیهوش شده است عین گربه که سیبلیش را قیچی کرده باشند تعادل و توازن ندارم وقتی ولم میکنید روی هره پشت بام ! میافتم و میمانم روی دستتان ها.

حالا عینک و سمعک پیشکش !

دلایلم کافی نبود برای یک فقره جی پی اس ناقابل ؟!

به خدا خرجش از این همه سال فحش و فضاحت که بار باعثان و بانیان میکنم کمتر است.

 

+ نوشته شده در 20:13 توسط .




شنبه دوم آبان 1388
شعری از غاده السمان

 


اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

 

 

+ نوشته شده در 20:46 توسط .




جمعه یکم آبان 1388
سفید لیمویی
 

نمبدانم چرا همینجوری میپرد وسط ذهنیت آدم یکهو... عین کمربند ایمنی که با  علم به اینکه بسته نمیشود دائم تلاش میکنی که ببندیش!

الان دقیقا این دسته گل رز لیمویی توی دست من چه کار میکند؟ هیچ اصلا فهمیدی دختر جان که استقبال کی قرار است بروی ؟ رز به چه کارت میآمد ؟ اینهمه دسته گل های رنگ به رنگ بنفش و آن قرنفل های صورتی رو ول کردی ....

بعضی چیزها نشست کرده ته ذهن آدم ها. این که در شلوغ ترین چهار راه تابستان لایه های مردم را ورق بزنی و  یک دور در جهت و یک دور خلاف جهت عقربه های ساعت بگردی دور خودت و این مردم که انگار بیکارند وسط این خرماپزان شکل همه آدم های خوب دنیا لباس بپوشند و تو ندانی آخرش که چی؟... - خوشبینانه تر این که اگر فهمیده باشی اول و وسطش که چی؟-

 این که دائم آن رمز عبور لعنتی را تکرار کنی و روی پوشه خاک خورده ای لرزان شوی و آخرش ببندی- فی امان الله - که رابطه مرده نبض گرفتن ندارد.

بسپاریش به رود به همان باد وزان لای علف های بلند به همان موزیک ملایم و آرام به همان شوخی هایی که فقط خودتان بهش میخندیدید به جوک های شبیه فیلم مستند راز بقا !

.........

آگهی بازرگانی: به یک فقره دوست جهت الکی خندیدن به شکاف دیوار تا خود صبح فوری نیازمندیم. آقا از شوخی گذشته یکی یک جوک بگه بخندیم.

 

+ نوشته شده در 8:53 توسط .




یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
فرین آفرین!
 

خدا

جهان را ز یک آب و گل آفریدم
تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی

من از خاک، پولاد ناب آفریدم
تو شمشیر و تیر و تفنگ(خدنـگ) آفریدی

تبر آفریدی، نهال چمن را
قفس ساختی، طایر نغمه زن را

انسان

تو شب آفریدی، چراغ آفریدم
سفال آفریدی، ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدی
خیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آیینه سازم
من آنم که از زهر نوشینه سازم

اقبال

+ نوشته شده در 23:11 توسط .




چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
کازابلاتکا
 

ایندفعه دیدن کازابلانکا با همیشه دیدنش فرق داشت.

اگر همیشه میگفتم بابا دست مریزاد عجب همفری بوگارت محشری الان میگم واقعا که...!

اگر همیشه میگفتم کارش خیلی درسته الان میگم اینم شد کار ....!

واقعا با خودش چی فکر کرد که تو کافه ریک صداشو انداخت سرش هر چی دلش خواست گفت؟

یعنی چی که فرافکنی کرد و هی تو !تو! تو !... الزا رو دست خوش هزار تا اتهام خواسته و نخواسته کرد.

پ.ن ۱:خوب بود با آدم ها طرف بودیم نه شرایطشون.

پ.ن۲:سوال خیلی مردانه ! سیکل ماهانه مردانه هم داریم؟  چقدر طول میکشه ؟! آیا مثل ویار مردانه مادام العمر است؟

+ نوشته شده در 23:20 توسط .




دوشنبه بیستم مهر 1388
به موسم گل های نرگس



بنابر گفته "اوید" در "چکامه ی نرگس وحشی"، "نارسیس" نوجوانی آنچنان زیبا بوده است که هر کس وی را، تنها یکبار می دیده است، برای همیشه مهرش را بجان میخریده. و در آتش عشق سوزانش، می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.


سر انجام دلداده ای ناکام، در حق نارسیس نفرین میکند:

"خداوندا ، او را که از مهر دیگران در قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود!"

نیاز دل شکسته پذیرفته میشود...


"اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته ازرشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است.


"طنین" از عشق "نارسیس"میسوزد. لیکن یاری آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها، بی تابانه، در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او، وی را، از عشق بیکران خویش بیاگاهاند.


روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان، مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد، درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد.

وی فریاد برمیکشد: "چه کس اینجاست؟" .


طنین میخواهد، از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند:


"...اینجاست!،
........اینجاست!،
.............اینجاست!..."


لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.


"نارسیس" دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است.


"....بیا!
........بیا!
.............بیا!...."


طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده روبسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. "نارسیس" چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود.

در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر، و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم، زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس "تصویر" خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد:


"آه! بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند؟!"


نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب، تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود. و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی؟! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد!


نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد. دلدادگان وی چون به جستجوی او، به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند. بلکه در جای وی، گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست.


آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را "نارسیس" ، "نرگس تنها" و وحشیش می نامند.

از کتاب راز کرشمه ها – نوشته دکتر ناصرالدین زمانی – چاپ 1345

+ نوشته شده در 3:0 توسط .




دوشنبه یکم تیر 1388
 

اگر اینجا نتونستید پیدام کنید تو بلاگ اسپات هستم

www.pooneh55.blogspot.com

سرویس های فارسی نشون دادند که مدیریت بحران ندارند.

من از همین امروز اعلام برائت از بلاگفا میکنم.

 

+ نوشته شده در 4:27 توسط .




پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
 

یک هفته هم نشده !

با این حجم هجوم نمیتوانم کاری کنم!

انرژیم صد برابر شده خوابم نمیبرد... حاضر غایب میکنم تک تک شما ها را از روی سبز آدمک هایتان یا از روی.... (استراتژیهایم را لو نمیدهم)

 شنبه: زنگ میزنم ،ای میل، پشت بندش اطلاع رسانی خانه ای !...شعار مورد علاقه: " ننه جون مهدی"

 یک شنبه: سبز میپوشم صف اول جمعیت میروم و با یک مشت (دقیقا به اندازه انگشتان یک مشت) سلطنت طلب و غیره که دنبال خر مرده میگردند که نعلشان را بکنند دعوایم میشود ...شعار مورد علاقه: "مرگ بر دیکتاتور چه شاه باشه چه دکتر"

دوشنبه: سی تی وی نماینده رسمی تلویزیون کانادا مثل بز گزارش تهیه میکند که درگیری مسلمان ها با نامسلمان های ایران ! عجب ! دلیل یار دبستانی خواندن و رای مارو پس بگیر گفتن این بود ؟به سی تی وی نامه تند و تیز مینویسم ...شعار مورد علاقه: "تقلب یک درصد دو درصد نه ۵۳ درصد"

سه شنبه: شمع میخرم به همه زنگ میزنم . آرت گالری که میرسم دیوانه کننده است . جمعیت فوق العاده است مردم سیاه پوش و شمع به دست نشسته اند و سکوت ...به دلیل ازدحام جمعیت پلیس دو طرف خیابان را بسته ...مردی بی صدا اشک میریزد.

 

 

+ نوشته شده در 2:23 توسط .




شنبه بیست و سوم خرداد 1388
 

 

    گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی‌ماند،

برپا و استوار،

آن‌گاه تمثیل‌وار کشیدی عبای وحدت بر سر پاکان روزگار.

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،

دیرینه ای محمد!

 جا هست بیش و کم آزاده را،

که تیغ کشیده است بر ستم.

والا پیام‌دار محمد!

 

 

+ نوشته شده در 10:13 توسط .




یکشنبه هفدهم خرداد 1388
یک روز یک ده
 

به قول یک دوستی:

 

حکایت قدیمی رو شنیدین که یه فریبکاری میره توی دهی و سر مردم اونجا رو کلاه میذاره بدون اینکه مردم خودشون بفهمن؟ ملای ده و چند تا عاقل دیگه میخوان مردم رو از خواب بیدار کنن و فریبکاره پیشنهاد میده مناظره کنیم. به ملا میگه بنویس مار ملا مینویسه اما خودش نقش یک مار روی کاغذ میکشه به مردم بی سواد نشون میده میگه کدوم ماره ؟و...

 

پ.ن۱: آمار الکی دادن و چارت اکسل کشیدن کاری نداره!

 پ.ن۲: بی انصافی است اگر به خاطر نیاوریم روزهایی زبان در نیام کشیدن ها را ، اگر به یاد نیاوریم مرد گفتگو ها را، آنکه دروازه گفتمان را باز کرد ،  اگر امروز مناظره ای هست اگر امروز جایی برای حرف زدن داریم، اگر میشود به خیابان ها آمد یادمان باشد که چه کسی فضای باز آزادی بیان را فراهم کرده.

+ نوشته شده در 0:45 توسط .




پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟
 

به دعوت کورال عزیز :

رئیس جمهور آینده نباید کربلا برود! وگرنه مثل ناصرالدین شاه برایش شعار میخوانند.

شاه کج کلا         رفته کربلا                      ما شدیم اسیر          از دست وزیر

نان شده گران        یک من یک قران!

یا

نون منی ۳ عباسی ..پنیر سیری ۴ عباسی ..آدم مفلس چو منو وا می داره به رقاصی !

  خوندن این نمایشنامه هم خالی از لطف نیست.

ملا: اکسوز می. یعنی معذرت می خوام. قصه گو: چیه قربون. چی شده؟ ملا: پول خرد اگر دارین. دو قران یا سه قران، تحت عنوان قرض الحسنه تا شب جمعه به من لطف کنین. قصه گو: والا بی رودرواسی، جیب ما پاک تر از ریش شماست. دریغ از یه پاپاسی. ملا: ریلی؟! ایمپاسیبل. رقاص: آخه مای دیر. یو سی. نون چارکی سه عباسی. پنیر سیری دو عباسی. آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی. ملا: شب که می رم توی خانه. اکبری به به می کنه. قاقا می خواد نانش می دم. می خورد و اه اه می کنه. ز یک طرف عیال من، چون سگه له له می کنه. می گه تا کی سر بکنم چادر نماز کرباسی. رقاص: روغن سیری چار عباسی. قند سیری سه عباسی. آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی.

        • فاطی میون گهواره گشنشه عرعر می زنه. مادر بچه ها می ره گهواره رو سر می زنه. می بیته فاطی مشغول سرسری است و دس دسی.

رقاص: شیر چارکی چار عباسی. شکر سیری سه عباسی. بچه رو توی گهواره وا می داره به رقاصی. خراط: خوبه که بنده ام برم مدتی دکتری کنم. یا بروم تو سینما هر شبه آکتوری کنم. اگز که آکتوری نشد، نقش رجیستری کنم. چرا خجالت بکشم، یا بکنم رودرواسی. رقاص: یونجه سیری سه عباسی. جو چارکی چار عباسی. آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی. قصه گو: کبریت یکی یه عباسی، جارو یکی دو عباسی، قند سیری سه عباسی، روغن سیری چار عباسی، هیزم منی پنج عباسی. کالک منی شیش عباسی... رقاص: مومن پیر و وسواسی حموم می ره ده عباسی. آدم لاتو راس راسی وا می داره به رقاصی. قصه گو: بگذریم.

 

+ نوشته شده در 23:3 توسط .




دوشنبه چهارم خرداد 1388
سنگ روی سنگ بند نمیشود!
 

 

این سنگ ها بینشان هیچ ماده چسبنده ای نیست

از روی زمین از داخل آب برداشته میشوند و روی هم چیده میشوند

بسی تمرکز کمی تکنیک به اضافه چاشنی خلاقیت.

مکان: ونکوور- استانلی پارک

+ نوشته شده در 22:52 توسط .




چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
این روزها
 

یکی از عناصرم متبلور بود امروز. فکر کنم والد بود. رویای نیمه شبم رو براش تعریف کردم اینکه یک انگشتر پیدا میکنم و زیر و روش میکنم میبینم طرحش آشناست بین این که بردارمش و خودم بدمش به آقای ایکس یا اینکه بسپارمش به مغازه دار موندم در نهایت به خانومه مغازه دار میگم این مال نامزد آقای ایکس هست فکر کنم از دستش افتاده! میگه از کجا مطمئنی تو که خودشم ندیدی - مغازه داره معلم دوم دبستانمه تو خواب- میگم میدونم خودم اومدم با آقای ایکس دیدیم اینو انتخاب کردیم براش...پشت چشمش رو نازک میکنه میگه مردم چه رویی دارن؟! با تو اومده واسه دختره انگشتر دیده؟ ... به روی خودم نمیارم از اون طرف نامزد خانوم رو میبینم که یک پاشو تکیه داده به نرده ها داره با دوستاش میخنده پوست تیره و برنزه و مسی رنگی داره که در تن پوش سرتا پا بنفش تیره تر دیده میشه موهاشو هم داده بالا ! یک چیز بی ربطی میگه که به روی خودم نمیارم میفرستمش سر وقت زن مغازه دار که انگشترشو بگیره. نگاهش شرمساره - ولی به من چه؟!

صبح یکی از دوستان زنگ میزنه بابت روز قبل و چیزایی که احیانا فکر کرده ناراحتم کرده یک چیزایی میگه ... گوش نمیدم دارم متن یک دعوت برای یک تور دوچرخه سواری رو میخونم که برام ایمیل شده قراره کلی پول جمع بشه به نفع مستمندان ....خوبی تلفن اینه که مجبور نیستی تو چشمای یکی نگاه کنی! و هی سر تکون بدی... بازم با صدای خش و زنگ دارش میگه ناراحت که نشدی؟-نه!

ظهر باید وسط یک ماجرا بایستم بگم حق با کیه ! حق با هیچکدومتون نیست مینویسم فلانی در این موارد درست میگه و بیساری در این موارد و درنهایت که ما نیاز به گفتگوی بیشتری داریم تا همه چیز روشن بشه. نمیدونم ریشم سفید شده یا گیسم!

 وضعیت یک پولی رو هواست . دوستم آدم حساسیه ، از اینکه باعث شدیم درگیری این مسائل توی ذهنش یک فضایی رو اشغال کنه احساس خوبی ندارم. کاش زودتر حل بشه ....

 

 

پ.ن:احساس تحقیرش رو دوست ندارم! کاش بدونن واسه چی زنگ نمیزنم.مغرور نیستم ولی از اینکه جا میگذارندم خوشم نمیاد....وقتی میگین وایسا تا ما بریم برگردیم شما که دارین راه میروید، در حرکتین هیچی هیچی هم نباشه تو هر ثانیه محیطتون عوض میشه !من اما اینجا ایستادم . منتظر !!!!!

 

+ نوشته شده در 8:55 توسط .




پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی.... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
 

تا بیایم دنبال واژه های گریزپا کنم در رفته اند.

تا بیایم روی این شیشه غبار گرفته از لایه اشک چیزی بنویسم مه میشود.

تا بیایم برایتان از غم و صبر و خدا و آمد و شد آدم ها بنویسم تمام شده ام.

خوب شد دیدمت توی حیاط توی ایوان کنار شمعدانی ها ،

خوب شد بودی، خوب شد دست پختت رو چشیدم ،کتلتت حرف نداره عمو. 

خوب شد بودی که با انار خانوم دنبال گربه فرضی تو حیاط بگردی.

آرش جان و کیارش عزیز :

از اون موقع هاست که کلمه ها حقیرند و واژه ها عریان.

تسلی بخش دل غمگینتان شاید سر انگشتانی بود که اشک را از گونه هایتان پاک کند .

"اما من دور وتو دور و گریه هامان که بی گفتگو"

صبوری برایتان آرزو میکنم.

 

+ نوشته شده در 3:0 توسط .




چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
موسوی گزینه من نیست.
 

.....همين حاميان کنوني موسوي، در انتخابات رياست جمهوري نهم در ‏سال84 با اينکه در دور اول بر اثر اصرار به راي دادن به کانديدايي همسو با خود، باعث به دور دوم کشيده شدن ‏انتخابات شدند، اما هنگامي که هراسيده از کابوس پيروزي احمدي نژاد، پشت سر همان هاشمي تخريب شده توسط ‏خودشان جمع شده بودند، مردم را از بازگشت "فاشيسم" دهه ي شصت بيم مي دادند. حال مي توانند جواب اين پرسش ‏را بدهند که مگر جز اين است ريس دولت سال هاي دهه ي شصت مير حسين موسوي بوده است؟‏(*) 

از دوستی پرسیدم در عجبم از این حمایت بی دریغ خاتمی از میرحسین جواب خوبی داد گفت پس پشت شانه های کروبی بایستد؟!

یادم می آید از تبلیغات دور اول ریاست جمهوری خاتمی و  فوتوکپی هایی در دانشگاه پخش شد که در اون یک قسمت هایی از کتابهایی بود که زمان وزیر ارشاد بودن خاتمی اجازه نشر گرفته بود . این بخش ها شاملِ  های-لایت هایی بود که بدون سانسور چاپ شده بودند بیشتر هم از روابط نزدیک زن و مرد نوشته بود به این نیت که آی مردم بدانید و آگاه باشید که این آقا به هرزه نگاری اجازه نشر داده . تعداد این کپی ها محدود بود و به قصد تخریب توزیع شده بود ولی یک جور تبلیغ منفی شد که ذهن دانشجو ها رو آماده کرد برای داشتن فضای بازتر برای گفتگو و همین هم شد..... یا بعضی ها خرده میگرفتند که زمان وزارتش در ارشاد هم استعفا داده که بازهم برای ما نقطه ضعف نبود و نقطه قوت بود ...به حدی برسی که" نمی توانم" را بر زبان آوری فارغ از همه امتیازات مسند وزارت و کرسی ریاست.

حالا آقای موسوی سوال این است :

که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟!

بلا تکلیفی عظیمی است ! با تحریم هم مخالفم ...

 

+ نوشته شده در 1:39 توسط .




دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
به درد بخور !

این شماره­ها را یادداشت کنید. جای دوری نمی­رود. منوی پیشنهاد زیر را بخوانید تا بدانید از آن دستگاه کوچولوی خانه­تان چه کارهایی که بر نمی­آید!
حتماً خبر دارید که با گرفتن بعضی از شماره تلفن­ها، می­توانید مشاوره خانوادگی بگیرید، درخواست تاکسی کنید یا قبض­هایتان را پرداخت کنید. اما بعید است بدانید که این­ همه شماره برای رفع مشکلات دیگر نیز در اختیار شما هستند.
 
 این شماره­ها را یادداشت کنید. جای دوری نمی­رود. منوی پیشنهاد زیر را بخوانید تا بدانید از آن دستگاه کوچولوی خانه­تان چه کارهایی که بر نمی­آید! با این تلفن­ها خیلی از کارها راحت­تر از آنچه گمان می­کنید، راه می­افتد.
 
148
 
 این روزها مشاوران به ازای یک ربع ساعت که با شماحرف می­زنند، قیمت سرسام آوری طلب می­کنند. اگر فقط یک راهنمایی کوچک می­خواهید و نمی­خواهید زیاد هزینه کنید، می­توانید به 148 زنگی بزنید. این یک مرکز مشاوره معتبر است.
 
با این تفاوت که برای استفاده از آن می­توانید توی خانه­تان بنشینید و بدون این که لازم باشد توی چشم مشاورتان نگاه کنید، کمک بگیرید. اصلاً مهم نیست که مشاوره­تان چقدر طول می­کشد. مشاورها هر قدر که بخواهید، به رایگان برایتان وقت می­گذارند. بعد هم کدشان را به شما می­دهند تا بتوانید کارتان را پیگیری کنید.
 
اگر خدای نکرده مشکل­تان حاد بود. همین مشاورها شما را به یک پزشک معرفی می­کنند. به هر حال هیچ چیز جای صحبت کردن حضوری را نمی­گیرد.
 
اگر برای اولین بار به مرکز مشاوره زنگی می­زنید و مشاور خاصی را در نظر ندارید، خودشان شما را به یک مشاور وصل می­کنند.
 


9092301202
 
برای سرگرم کردن بچه کوچولویتان مشکل دارید؟ برای خواباندن­اش هم همین­طور؟ اگر فرزندتان دائم به دل­تان غر می­زند که برایش قصه بگویید و شما هم چندان بار همه کتاب­هایش را برایش خوانده­اید و چیز دیگری هم از قصه­های مادر بزرگتان یادتان نمانده تا برایش بگویید، این تلفن حسابی به کمکتان می­آید.
 
 این شماره قصه گوی زنگوله است. همان موقع که شماره را می­گیرید، یک صدای بچگانه سیستم را به شما معرفی می­کند و بعد از خواندن یک شعر کوچولو ازتان می­خواهد که برای انتخاب داستان عدد 1 و برای شعر عدد 2 را شماره­گیری کنید. بعد از آن می­توانید با وارد کردن یک شماره شانسی و زدن دکمه ستاره، به یکی از شعرها یا قصه­ها گوش کنید.
 
هر تماس برایتان 200 تومان خرج بر می­دارد به جایش حدود 10 دقیقه سر بچه­تان را گرم می­کند. چون همه بچه­ها عاشق تلفن­اند، می­توانید مطمئن باشد که بچه تا آخرش را هم گوش می­کند. تازه هیجان­انگیزترین بخش ماجرا این است که کسی برای بچه شما قصه می­گوید که زمانی برای خودتان می­گفته. آن خانم با صد ای مهربان برنامه (شب بخر کوچولو) که یادتان هست؟
 
 
1818
 
 این شماره به اندازه کافی معروف هست. تیزر تبلیغاتی­اش را که به یاد دارید؟ خانم قبض تلفن را پرداخت کرده و می­گوید:(1818 نیازی به قبض نداره) همین که بتوانید بدون ایستادن و وقت تلف کردن در صف بانک از خانه خودتان و در حالتی که روی کاناپه دراز کشیده­اید، قبض تلفن­تان را بپردازید، خودش کلی غنیمت است.
 
 اما 1818 فقط به درد همین کار نمی­خورد. این شماره در واقع شماره سامانه خدمات الکترونیکی شرکت مخابرات استان تهران است. وقتی تماس می­گیرید، اول ازتان می­خواهد شماره را وارد کنید y بعد بدهی­تان را می­گوید. برای پرداخت باید شماره عابر بانک­تان را بدهید. نگران نباشید، آنها هم یک شماره قبض به­تان می­دهند تا اگر مشکلی پیش آمد، دست­تان به جایی بند باشد.
 
 از 1818 می­توانید خدمات دیگری مثل صورت حساب­های قبلی و دریافت ریز مکالمات را هم بگیرید. یادتان باشد که فقط وقتی از تلفن خودتان زنگ زده باشید می­توانید از این خدمات برایش استفاده کنید.
 
88612121
 
این شماره تلفن امداد خودرو است. الان دیگر ماشین­های امداد خودرو آنقدر در شهر پراکنده­اند که حتماً روزی یکی دو بار با آنها برخورد می­کنید. اگر ماشین­تان توی راه خراب شد، به جای اینکه بغض کنید یا با گردن کج گوشه خیابان بایستید تا یکی دلش بسوزد و نگه دارد، می­توانید به این شماره زنگ بزنید تا یک مکانیک کاربلد بیاید کمک­تان.
 
 امداد خودرو در همه ایران خدمات می­دهد. حتی اگر در یک روستای دور افتاده هستید، حداقل روی مشاوره تلقنی­شان می­توانید حساب کنید. حواس­تان باشد وقتی به امداد خودرو زنگ بزنید که پول توی جیب­تان باشد.
 
192
 
اگر روز خیلی شلوغی دارید و می­خواهید برنامه­های­تان را طوری تنظیم کنید که خدای نکرده نماز­هاتان قضا نشود، می­توانید از این تلفن­ استفاده کنید.
 
 همه اوقات شرعی را تا 24 ساعت آینده به شما اعلام می­کند. همه اوقات شرعی یعنی حتی ساعت نیمه شب شرعی را. اگر هم نمی­دانید امروز چندم یا چند شنبه است یا تاریخ میلادی یا قمری را نمی­دانید هم این تلفن به شما کمک می­کند.
 
133
 
133را حتماً می­شناسید این شماره به درد وقت­هایی می­خورد که این آژانس­های دم دستی جواب نمی­دهند. مثلاً شب عید یا روزهای برفی. 133 یک­سری تاکسی دارد که در سطح شهر تردد می­کنند وقتی با 133 تماس می­گیرید، اپراتور نزدیک­ترین تاکسی بیکار به منزل شما را می­فرستد دنبال­تان. لازم هم نیست آدرس بدهید. اگر قبلاً حتی یکبار ازشان ماشین گرفته باشید، شماره تلفن­تان را با آدرس ذخیره کرده­اند.
 
وقتی هم می­رسد تماس می­گیرند تا بروید دم در. البته اگر عجله دارید، کلاً بی­خیال­اش شوید. هیچ وقت نمی­شود روی زود رسیدن­شان حساب کرد. البته تهران کلی تاکسی بیسیم دیگر هم دارد. مثلاً تاکسی بی­سیم بانوان با شماره تفلن 1821، 20102020 یا تاکسی تلفنی آریا با شماره 1814. همه آنها قبض­شان را با تاکسی متر حساب می­کنند، پس خیالتان از هزینه راحت باشد. بهتر است هر کدام از آنها را امتحان کنید ببینید کدام­شان بیشتر به کار شما می­آیند
 
191
 
اگر خدای نکرده خیلی فوری احتیاج به داروخانه پیدا کردید و به خاطر این که هول شده­اید مغزتان قفل کرد و هیچی یادتان نیامد، این تلفن حسابی به دردتان می­خورد. 191 با پرسیدن منطقه­ای که در آن هستید، برایتان اسم و آدرس همه داروخانه­های نزدیک را می­خواند.
 
119
 
 یک صدا که استرس از آن می­بارد به شما ساعت را اعلام می­کند! آن هم دوبار پشت سر هم. خوراک وقت­هایی است که در خانه تنها هستید، یک فیلم ترسناک هم دید­ه­اید کافی است به آن زنگ بزنید تا زهره ترک شوید!
 
137
 
این شماره فوریت های شهرداری است. اگر مشکلی با کوچه و خیابان پیدا کردید، مثلاً چاه فاضلاب کوچه سر ریز شد یا موش توی جوب پیدا شد، می­توانید با این شماره تماس بگیرید این گوشه شهرتان مثل روز اول­اش تمیز و مرتب شود.
 
199
 
به جای اینکه راه بیافتید بکوبید و تا فرودگاه بروید، شماره پرواز مسافران را بپرسید و یک زنگ بزنید به 199.
 
بهتان می­گوید که آن پرواز چقدر تأخیر دارد تا بیخودی توی فرودگاه معطل نشوید. کلاً هرگونه اطلاعاتی از هر پروازی بخواهید، 199 کمکتان می­کند.
 
140
تاحالا چند بار شده که کدپستی تان را لازم داشته باشید و یادتان رفته باشد همراه بیاورید؟ اینشماره به درد این جور وقت ها می خورد. با دادن شماره تلفن کد پستی خانه تان را به شما می دهد. علاوه بر این، اگر آدرس مناطق پستی تهران را می خواهید و می خواهید وضعیت بسته های پستی تان را پیگیری کنید، می توانید به این شماره زنگ بزنید.
 
118
 
غیر ممکن است تا حالا 118 را نگرفته باشید.118 یک راهنمای تلفن است که از شماره شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا می­شود! حالا دیگر خیلی از وقتی که از 118 شماره منزل کسی را می­پرسیم گذشته.
 
الان بیشتر می­توانید از 118 شماره مطب­ دکترها یا ادارات و سازمان­ها را بپرسید. سایت 118 هم راه افتاده که از توی آن می­توانید شماره مورد نظرتان را خودتان پیدا کنید. از 118 می­توانید راهنمایی هم بگیرید. مثلاً اگر بخواهید بدانید نزدیک­ترین مرکز بیمه به منزل شما کدام است، 118 راهنمایی­تان می­کند
 
این نوشته از طریق ای میل به دست من رسیده .
 
+ نوشته شده در 23:28 توسط .




شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
کدام دل؟ کدام آرایه؟
 

 

دل آرا دل آرا دل آرا!

به کدام آرایه زیور کردی دلت را وقت رفتن؟!

می دانستی ۱۷ ساله ها حق رای ندارند؟ می دانستی ۱۷ ساله ها حق رانندگی ندارند ؟

می دانی قانون چیست؟ قانون یعنی خفقان! یعنی ۱۷ ساله باشی و بگذارندت که بزرگ شوی تا فلکت کنند یعنی قلم موی شکسته وقت رنگ زدن بنفش و  ارغوانی روی لبخند آخر !

 

من با مجازات اعدام مشکل دارم !

 

+ نوشته شده در 2:17 توسط .




چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
بنویس بنویس بنویس
 

یک لحظه بودن !یخ زدگی های سکوت سنگین نگاه های کشدار بی مورد روی سر و صورت و شانه های- آدم های بیخودی شبیه- را آب میکند !

نه فقط شبیه آن بالا بلند سر به هوای پارک که گوشی هدفونش مستاصل روی کتفش تاب میخورد نیستی بلکه شبیه آن غریبه که از لابه لای رده رده های قطار آن طرف ریل آهن منتظر علامت سبز  سوزنبان سوت میزند هم نیستی.

شبیه آن مرد خسته ای هستی که سر قله های افتخار فتح یادش رفته انگیزه اش را ببوسد،که یادش رفته این همه تمرین عشق را، همه آن سر پنجه در گیسو و آن نم نم نی نی چشمان ...

بیشتر شبیه استکان چای گرم و مطبوعی هستی که تکه شکلاتی کنارت آب شده است بی آنکه بفهمی در چه درجه حرارتی و در چه زمانی ....

فرقی نمیکند! حالا از فرت نوشتن،قوزک انگشت قد بلند دست راستم درد میکند.

 

 

+ نوشته شده در 0:5 توسط .




جمعه چهارم اردیبهشت 1388
بازی
 

سمن بانوی وبلاگ حرفهای دوستانه من رو منتخب کرده برای بازی قوانین زندگی:

اول از همه فوضولی موقوف من به کار شما فضولی نمیکنم شما هم بینی مبارک رو بکشین بیرون از زندگی من

دوم اینکه درباره خواب هیچ از شوخی خوشم نمیاد وقتی خوابم میاد عین بچه آدم از اتاق بیرون رفته چراغ را خاموش کنید و برای حداقل یک ربع تا نیم ساعت از خودتون noise کتری قوری و فلاش دستشویی و شیر حمام ایجاد نکنید .فیلم جنگی هم نبینین !

مثل سمن بانو روی بالشم تعصب دارم ! تنها بالشی که غیر از بالش خودم بهترین جای دنیاست بالش مامان و بوی عجیب غریبشه! سال اول مهاجرت وقتی داداش گفت چی برات بفرستم گفتم روبالشی مامان !

وقتی رانندگی میکنم حواسم هست لطفا بعد از ۱۰ سال پشت قربلیک فرمون بودن به من گوشزد نکنین که اون سنجابه رو میبینی داره از سه فرسخیت رد میشه !

از کودکی ۴ چیز رو بهمون یاد دادن که جزو قوانین زندگی بگذاریم :

این شعر رو پدر با قلم درشت نوشته بود و زده بود به آیینه اتاقم !(محل گفتگوهای نوشتاری من و پدر)

اندرين دير سپنجي ياد گير اين چهار چند

                                       تا بماند رخت قدرت در جهان كهنه نو

تا نخواهندت مخواه تا نبخشندت مــگـيــــر

                                        تا نپرسندت مگوي تا نخوانندت مـــرو

 

دعوتی ها : مهتاب و کورال و آرش و کتایون و سلماز و هدایت و بزرگ و سهیل و ترنج بانو

 

 

+ نوشته شده در 10:8 توسط .




شنبه بیست و نهم فروردین 1388
بازار
 

پشت چرخ های سنگین که روش تا کجا بار چیده شده داد میزنه"بپا بپا" و از اون محوطه باریک  و شلوغ با سرعت راه خودش رو به سمت دالان ها و تیمچه ها باز میکنه . اینجا بازار بزرگ تهران است از ورودی که رد میشوی مردم را میبینی که توی حجره ها سرک میکشند و با مغازه دار ها بحث میکنند و چانه میزنند.

توی زرق و برق کالاها و اجناس جورواجور گم میشوی که صدای زنگ بخور و بخواب شلمان به صدا در میآید و از مغازه دار ها  پرسان پرسان سراغ شرف الاسلام را میگیری . هر کدام از مغازه دار ها پیشنهادی دارند . تجربه بازار و درکل رستوران های تهران این را ثابت کرده که همیشه  غذای عالی و درجه یک میخوری (به نسبت رستوران های وطنی این سوی مرزهای شقایق)!

شرف الاسلام رو پیدا کردیم و از پله ها سرازیر شدیم :

برای ثبت در تاریخ قیمت یک پرس چلوکباب چنجه ای گوسفندی ۶ هزار و پانصد تومان وجه رایج مملکت گرانترین غذا بود.

قیمت ها به جمعیت نسبت داشت یا نه صحنه ای که دیدیم این بود : یک رستوران به نسبت بزرگ مملو از جمعیت با صفی طویل برای دریافت ژتون غذا! البته با سرعت وصف ناپذیری دریافت وجه انجام شد و بعد از مدتی انتظار بالا سر میزها ایستادن و مردم را تماشا کردن جا باز شد و نشستیم و غذای لذیذ با ته دیگ عالی بعد از اون گشت و گذار و عکاسی از بازار خیلی چسبید.

 

+ نوشته شده در 1:28 توسط .




جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
فال حافظ
اینم از فال حافظ فیس بوک ما:

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک خال مشکین که بدان عارض گندمگون است دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل حافظ از معتقدان است گرامی دارش                                   چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست او سلیمان زمان است که خاتم با اوست لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست                                  

 

آن کسی را که به او علاقه مندی از تو دور می شود و تو افسرده و غمگین هستی. عشق و محبت گره از مشکل تو می گشاید. با کمی تلاش و اراده می توانی به مقصود خود برسی.
+ نوشته شده در 8:56 توسط .




چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
سوال
 

کلا چاق یا لاغر ؟- از لحاظ پارتنر-

 

 

 

+ نوشته شده در 10:23 توسط .




سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
 

+ نوشته شده در 20:38 توسط .




شنبه بیست و دوم فروردین 1388
چه کسی دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
 

نشسته بودند پشت به هم

روی خنجرهاشان کینه می ریختند تا تیزتر شود.

نشسته بودند پشت به هم

روبروی درهایی که لولای زنگ زده اش صدای جیرجیرک های باغ را می داد.

یادشان میآمد از آن باغ و از آن خاطره های کودکی از آن در چوبی که قفل کلونش راه  داشت.

پشت به هم نفرت میریختند روی خنجرهای آخته.

نشسته بودند پشت به هم آکنده از هر چه دشنام !

ناگه جستند، پشت به درهای کهنه، زخم های قدیمی سر باز کرد

دمل های دردناک بالا زد.

یقه یکدیگر را دریدند و خنجرهایشان را کشیدند روی تاول های تاوان .

تاوان همه دردهای مشترکشان چرک و خون و نفرت بالا زد .

به زانو نشستند روی کف پوش چوبی کلبه . دستهاشان در هم گره خورده.

سرشان به سینه دیگری آرام گرفته بود.

خون میچکید یکدست و زلال و غرقه میشدند چون نیلوفر در روانی ِ آب.

 

+ نوشته شده در 2:9 توسط .




چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
 

دلم میخواهد عقب عقب بروم دستهایم را باز کنم و صلیب وار انقدر عقب بروم تا از تو گذر کنم.

که پایم را داخل کفش های مشکی چرمی کنم .

که قد بکشم که شانه هایم استوار شود .

یا دستهایم را باز کنم و چشمانم را ببندم انقدر جلو بیایم که در تو نفوذ کنم حل شوم ذوب شوم چیزی از زنانگی ام نماند.

چیزی نماند که وادارم کند گریه کنم. چیزی از زنانگی در من نماند. صدای لطیف نماند دستهای ظریف نماند  فکر ناپایدار دایم در گذر به سمت تو نماند ...

میخواهم چشم باز عقب عقب بیایم یا چشم بسته از جلو صلیب وار بیایم تا در توی" ایستاده درجا" نفوذ کنم.

 

+ نوشته شده در 3:55 توسط .




سه شنبه هجدهم فروردین 1388
روزگار غریبی است نازنین
امروز خوب بود!

همیشه از این دو زبانه بودن لذت میبرم .

شاید یکی از دلایل خیلی قوی که گرایش زاید الوصفی به یاد گرفتن گویش های مردم داشتم همین باشه، اینکه در موقع مقتضی بتونی ازش خوب استفاده کنی.

وسط مرکز خرید داریم میریم یک خانومی جلوی منو میگیره و با نگاه مستاصلی میگه ایرانی هستی؟

بله رو گرفته نگرفته میگه قربونت برم تلفن خونه ما را قطع کردن وصل کردن چی میشه به انگلیسی؟

به تلنگری اشکش سرازیر میشه میگم بیا بریم من بهشون میگم تو الان استرس داری ! داخل رو نگاه میکنه و ادامه میده نه بهم بگو من قسطی پولشو بدم چی میشه؟ بگم وصلش کنن بعد تو هفته دیگه پول رو کامل واریز کنم چی میشه؟ میگم میشه این این این! میخوای برات بنویسمش؟... باز اون نگاه سبز مستاصلشو تو صورتم میریزه که آخرش که چی باید حرف بزنم.. نه مگه ؟ ... تو دیتابیس ذهنم دنبال اینم که داره کجایی حرف میزنه؟ لهجه جنوبی داره انگار ...

بهش میخندم و به بهانه این که خستگی در کنیم رو نیمکت  کمی اون طرف تر از جایی که زن کار داره مینشینم .

 

+ نوشته شده در 10:10 توسط .




سه شنبه چهارم فروردین 1388
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 

چند وقت پیش یک ای میل از یکی از همکاران کانادایی به دستم رسید که به صورت این ای میل های زنجیره ای بود به این مضمون که یک دستور غذای ساده و مقوی که زود هم حاضر میشه بنویسین و ای میل رو به فرستنده و ۶ نفر دیگر فوروارد کنید ! اینجوری یک مجموعه بوجود میومد که همه دسترسی داشتند که تعدادی دستور غذا رو ببینند. خلاصه حلقه زنجیره دقیقا از دست ما منفک شد چون من اینو به ۶ تا از دوستای ایرانیم فرستادم هیچکدام جواب ندادند.

یک بار دیگه هم این اتفاق افتاد اونم اینجوری بود که انار خانوم از مهدش یک نامه دریافت کرد تحت عنوان عضو گروه عکس برگردان شوید ! ماجرا هم اینطوری بود که توی نامه یک بسته عکس برگردان بود و ما باید ۱۰ تا نامه مینوشتیم و توش عکس برگردان میگذاشتیم و یکیش رو به آدرس فرستنده و ۹ تای دیگه رو به آدرس دیگر دوستان میفرستادیم اینجوری اونا هم برای ما میفرستادن و بچه احتمالا از دیدن نامه که به اسم خودش اومده  و عکس برگردون شاد میشد .

کل ماجرا احتمالا یکی دو ساعت وقت و ۱۰-۱۵ دلار هزینه میبرد.

حلقه کلاب عکس برگردون دقیقا در همین نقطه پاره شد.بعضی از دوستان لطف کردند و بعدا برای انار خانوم عکس برگردون و کادوهای دیگه گرفتن دستشون درد نکنه.

حالا جالبیش اینه که تو فیس بوک اومدن انجمن حمایت از بیماران سرطانی... محک.... یونیسف...  کهریزک ایجاد کردن که واقعا حرکت خیلی قشنگیه برای یونیسف دیدم که هدف اینه که ۲ میلیون عضو داشته باشه تا حالا هم یک میلیون پانصد و نود و پنچ نفر عضو شدند شاید اگر یکی بره بشمره نیم میلیونش ایرانی باشن.

حس خوبی نداد بهم عضو شدنم تو یونیسف !

با خودم فکر کردم چقدر برای اون بچه های محروم کمک هستم فقط اگر گروه یونیسف تو فیس بوک آمارش به ۲ میلیون برسه چه فرفی برای اون بچه های بیچاره داره ولی اگه این دو میلیون آدم نفری ۲ دلار کمک میکردند چه دنیای متفاوتی داشتیم .

امیر و بچه های با محبت موج را دریابید .(دوستانی که به لینک سر میزنید این پروژه تموم نشده و ادامه داره)

ایران چریتی و کودکان موسسه خیریه هم امروز نگاهشون به حرکت ما میباشد.

+ نوشته شده در 23:13 توسط .




پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
88
 

شروعش یادم نیست

همینجوری اومدم از سال گاو و خود گاو و نقش گاو در روزانه ! بگم

از همه گاوهایی که تو زندگی من وارد شدن از گاوهایی که سرشون انداختن و رفتن و  از زندگی من گاووار خارج شدن بنویسم

همینجور گاوهایی که با من زندگی کردن و من باهاشون زندگی کردم انقدر گاو بودن که نفهمیدن.

 بعد دیدم گاو خیلی موجود مفیدیه فکر کنین اگه گاو نبود الان بعضی مناطق محروم کشور نیروی کاری نداشتند بعضی هابرای کار انگیزه نداشتند.

راه دور چرا همین قیطریه تهران فکر کنید اگه اون خانوم گاوه اونجا ساکن نبود چقدر آرامش بود روزانه هیچ تصادفی نمیشد ، سرازیری پارک رو که گز میکرد هیچ بوقی نمیزدن هیچ آلودگی صوتی نمیشد.

آخه چقدر گاوهای خوبی هستین شما ! این همه لطف این همه منفعت هیچم فکر خودتون نیستین.

شاخ نزنین ... ضرب المثل رو به جا ساختن میگن خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد .

یعنی شما خداشناس هستید خدا هم شما رو میشناسه. خر که نیستین که ! خر لائیک بی دین لا مذهب بی مروت نامرد است ! نیست مثلا شما گاو ها نیستین ! حالا من کفر نمیگم....

گاو بودن فقط مال گاو نیست ها من خروس هایی میشناسم عین گاو ! پر تلاش پر ثمره ! میمون هایی که به گاو گفتن برو بابا گاو ندیدی انگار!

حالا شما فکر کنین میان میگن : گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم آزار

اونوقت گاو مردم آزار میشه چوب دو سر طلا !!! به که نیست هیچ موز گندیده هم نیست.

بعد اینا که میرن با گاو ها دوست میشن : یار گاو میشن همون گاویار

حاج رسول یادتونه ؟ حاج رسول کیه؟ همو که من گویارشم !(اسم فیلمش هم همین بود گاویار)

.....

 

هیچی دیگه

سالگاوتونمبارک.

۸۸ بی شاخی داشته باشین برای کسی هم شاخ نشین.

 

 

+ نوشته شده در 7:51 توسط .




سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
نرد عشقی زدیم و برد حریف...رخ شطرنج دوست را ماتیم

 

 

فلسفه پیدایش

 

30 مهره  :  نشان گر 30 شبانه روز یک ماه

24  خانه  :  نشان گر  24 ساعت شبانه روز

4 قسمت زمین  :   4 فصل سال

5 دست بازی :  5 وقت یک شبانه روز

 2 رنگ سیاه و سپید  : شب و روز

هر طرف زمین 12 خانه دارد :  12 ماه سال

 

تخته نرد  :  کره زمین

زمین بازی  : اسمان

تاس :   ستاره بخت و اقبال

گردش تاس ها : گردش ایام

مهره ها:  انسان ها

گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )

برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها

   

اعداد  تاس  :                                                                                                                     

1 : یکتایی  و خداپرستی

2 : اسمان  و زمین

3 :  پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک

4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب

5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد

6 :  شش روز آفرینش

 

+ نوشته شده در 2:28 توسط .




یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
ای خاطره ات پونز! نوک تیز ته کفشم.
 

این برنامه تو برنامه های امروز به فنا رفت.

با سیل رحمت الهی که از آسمون شر شر نازل میشد

بازارچه نوروزی به بدترین نحو ممکن اجرا شد (سر و تهش هم اومد )

حدود ۳ تا تلفن جدی داشتم که اگر راه نیفتادی نیا که اصلا ارزش نداره ...

قرار بود بلیط کنسرت رو از ف  بگیرم که اونم با هماهنگی جور شد که برم تو خود مراسم و ب رو ببینم اسم رمز رو بگم بلیطم رو تحویل بگیرم

از مسائل حاشیه ای بازار سیاه بلیط نامجو بود که بلیط ۳۵ دلاری رو ۶۰ دلار میخریدند !

اصلا از اینکه انتخابم نامجو بود پشیمون نیستم .

با اینکه دو سه شب پیش دریا دادور حجت رو تموم کرد و به خواب من هم اومد (یعنی خواب دیدم رفتم کنسرتش و انصافا خیلی هم خوش گذشت تو خواب یک لباس کرم شیری رنگ خوشگلی هم پوشیده بود و بعدش هم اومد با ما کلی گپ زد ) ولی دریا جون قول میدم دفعه بعد که کنسرت داشتی بیام.

کیپ تا کیپ برای برنامه  نامجو آدم نشسته بود و اصلا جای خالی نداشت.

خوشحالم که در این تصمیمات دقیقه نود باز هم خدا با ما یار بود و بلیط پیدا شد.

 

جای همتون خالی .

یاد همه اونها که دوست داشتن بودن افتادم!

یاد همه اونها که مخالف نامجو و نامجوییسم هم هستند افتادم.

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا میبری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری

 

 

 

+ نوشته شده در 10:42 توسط .




چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
لوک خوش شانس
 

ريچارد وايزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشاير

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟

مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد .

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند .. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند ؟

آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند .

صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند .

نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است .

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد . افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه .



با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهمم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه .

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست .

به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش خواهيد گرفت ."

اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود .

با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند .

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند .

در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند .

برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می دهند .

آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند .

افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند .

تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند .

اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند .

ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند .

ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است .

و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند .

در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد .

از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود .

اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند .

يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند . نتايج حيرت انگيز بود:

80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.

و بالاخره اين که من "عامل شانس" را کشف کردم .



سه نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند .

به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد .

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد .

هر روز چند دقيقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد

 

+ نوشته شده در 21:50 توسط .




دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
واتو واتو !
 

از اینکه مجبور نیستم شاخص بازار بورس و بهای نفت خام برنت دریای شمال رو روز به روز چک کنم خوشحالم از اینکه بالا پایین رفتن نرخ ارز تاثیری روی روند نمودار اخلاقیات صبحم نمیگذاره خوشحالم.

هیچ دلیلی هم نمیبینم که پیگیری کنم و یادم باشه که فایل فلان خانواده که برای نوه خاله مادرشون پر کرده بودن ۳ ماه و دو روز زودتر از اون یکی همسایه طبقه پایین عمه زاده خانوم شهرانی اینا اومده.و دنبال این هم نیستم که برم آزمایشگاه تشخیص طبی محل ببینم نتیجه غلظت رنگ خون اونها چطوری اومده.

برای دویستمین بار هم میگم آقا یا خانوم فروشنده خودتون منصف باشین و پول خردی که به من پس میدین درست باشه چون من هیچ وقت کف دستم رو باز نمیکنم ببینم چقدر پس دادین !
دوست محترم خوب من وقتی میبینی از آماری که میپرسی از تاریخ از قیمت از اقساط از وام از دلال از معاملات ملکی از این که دفعه اول تو مناقصه چه عددی پیشنهاد کردیم دفعه آخر چقدر هیچی نمیگم ! دوتا دلیل داره دلیل اول اینه که احتمالا نمیخوام بدونین دلیل دوم که قوی تر هم هست اینه که عدد تو ذهنم نمیماند !!!

اولویت های زندگی من چیزهایی فراتر از سال و مدل و رنگ ماشین هست و این که کیلومترش چقدر بوده ! قیمت بلو بوکش با قیمت نمایشگاه ماشینش چقدر فرق داره .

من هیچ وقت تو عمرم دنبال حراج سالانه بی سی بی جی نبوده و نیستم ! برام مهم نیست که بکوبم برم اونور مرز برای اینکه کفش های ناین وست رو نصف قیمت میدن.

باور کنید دوست بودن با من خیلی آسونتر از این حرفاست.

+ نوشته شده در 10:20 توسط .




شنبه هفدهم اسفند 1387
جشن قطعه شادی ها
 

 اسفند شد و جشن عاطفه ها و من هم گقتم بیام اینجا این شادی رو با شما تقسیم کنم :

مرضیه نوشته:

ابروهاتو چه مدلی بردارم؟

یه جوری که وقتی باهاشون می‌زنم تو گوشش شلق شلق صدا بده...

نیاز و پشت بندش بقیه ادامه دادن (لینک گودری رو نمیدونم همه میتونن ببینن یا نه !)

:نیاز

من پنج زار که سن داشتم این که می گفت اگه یه روز بیای رو پشت بوم رخ بنمایی رو اینطور می فهمیدم که اگه یه روز بیای رو پشت بوم رخبه نمایی. بعد روزها فکر می کردم که رخبه چی هست که ادم می نماید و هی از این واون می پرسیدم بعد روم نمی شد بگم از شهرام شنیدم می گفتم یادم نیس حالا یه جا شنیدم. تا اینکه یه روز حقیقتو واسه داییم فاش کردم و مشکل حل شد. آقای همسایه مونم می گفت یه عمر فک می کرده این ترمیش چیه که ویگن می گه بارون بارونه زمینا ترمیشه
آره خلاصه

دنیا :

=))
من فکر می کردم می گه " نقطه نمایی "
آره دیگه از همون عنفوان کودکیم تو کار تابع و ریاضی و مهندسی و اینا بودم!

فربود:فک کنم قبلاً گفته‌م، من همیشه فک می‌کردم مهستی تو اون آهنگه، می‌گه "لبو رسیده لحظه‌ی جدایی" و بعداً فهمیدم که می‌گه "نگو رسیده الخ".



یلدا: میبینم که من تنها نبودم اونجایی که وسط آهنگ آی دخترصحرا نیلوفرمدتها فک میکردم " ترک بین صخره ها" یعنی چی

لاله:
خب اولن من تشکر می کنم که چنان منو خندوندین فکم و دلم و تمام اعضای خندایش م درد گرفت. بعد من می خوام بگم که خودم چه چیز ضایعی می شنیدم:
توی آهنگ فرامرز اصلانی می گفت ولو می شد خورشید، من می شنیدم دلو می شد کاشید! یعنی فکر کرده بودم که یعنی دل را می شد کاشت! بعدم تزم این بود که این اصلانی کلن ننره. کاشت رو می گه کاشید!

و حالا بشنوید از خانواده و دوستان ما :

دل و دین و آهنگ منی ( ملودی آهنگ منی)

چشاش به رنگ گیلاس ( همون چشماش قشنگ و زیباست)

اسمش بهار منیر خانوم (اسمش بهار بود این خانوم) ...

 

بقیه اش با شما

+ نوشته شده در 8:23 توسط .




جمعه شانزدهم اسفند 1387
اقتدار

 

من ميشناسم ، آدمهايی هستند که نسبت به حقيقت آنچه انجام می دهند بسيار دقيق هستند . خوشبختی آنها در اين است که با علم کامل به اينکه فرصت ندارند عمل ميکنند . در نتيجه اعمال آنها از اقتدار بخصوصی برخوردار است .

هر عمل قدرتی دارد و آنگاه که می انديشی اين آخرين رفتار من روی زمين خواهد بود تمام  کوشش خود را در آن خلاصه ميکنی و آن عمل به درخشندگی «طلوع» خواهد بود.( دون خوان ماتئوس)

من با قاطعيت تصميم ميگيرم و باور دارم ،هيچ حرکتی کمال مطلق نيست ولی حرکت من نتيجه ماکزيمم نيرويی است که در وجودم ذخيره داشته ام . پس به آسانی به آنچه دورترين دسترس ناميده ميشود دست ميابم . فارغ از همه موانع!

و کسانی که انرژی خود را صرف باز داشتن اين نيروی عميق ميکنند . چاره ای جز «خراش دادن» ندارند ، انرژی درونيشان را صرف تک خراشهايی ميکنند که جز تکدر خاطر برای خويشتن خويش هيچ سودی در ميان ندارد.

 «من اناری ميکنم دانه به دل ميگويم :

                                               کاشکی اين مردم دانه های دلشان پيدا بود.»

 

+ نوشته شده در 10:41 توسط .




سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
همیشه خنده دار میشه
 

سمت پدری مراسم عزا و عروسیشون فرق داره

یعنی کلا همه چیز مفصل تر برگزار میشه ! تو عروسی ،حنا بندون از خود عقد و عروسی واجب تره  و پاتختی جزء لاینفک مهمانی عروسی هست یک چیز عجیب دیگه هم دارن به اسم " مردانه" که من هنوز نمیدونم چیه؟ خب اگر زنانه بود میفهمیدم .

عزا هم - دور از همه باشه- سیستم پیچیده خاص خودش رو داره !

صاحب عزا بدون استثنا باید برای هر آدمی که وارد میشه پاشه بایسته بغل کنه و گریه زاری ناراحتی به میزان فراوان... تو یکی از این مراسم من کنار دختر و عروس متوفی نشسته بودم و هر کی وارد میشد اونها به شکل بسیار اتوماتیک به من اشاره میکردند - منم عین فرفره از جام پا میشدم که ای بابا بگذاریت بشینم -که این هم دختر فلانیه !! اون افراد هم ناخودآگاه منو هم درآغوش گرفته تسلیت و زاری !

بعد هم طبق رسم معمولا از جمله های تکراری ایشالا بقای عمر شما باشه یا تسلیت میگم استفاده میکردند یکی از جملات ناآشنا برام این بود که میگفتن ایشالا آخرِ غمتون باشه ! من همیشه شنیدم میگن غم آخرتون باشه ...ولی براین باور بودند که به امید اینکه این غم برای شما آخرین باشد و زین پس شادی برای شما داشته باشد باید بر پایان گرفتن غم آرزو کرد .

خلاصه مشغول هجی کردن این جمله" آخر غمتان باشه" بودم که یکی اومد و چنان با هق هق شروع کرد که اول و آخر جمله اش معلوم نبود فقط آخر غمتان باشه و بقای عمر شما باشد رو قاطی کرد یهو گفت:ایشالا آخر عمرتان باشه....

صحنه رو اصلا تعریف نمیکنم چون خنده های من مشهور کل فامیل هست .

 

+ نوشته شده در 3:45 توسط .




دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
من و بانک سامان
 

بانک سامان رو دوست دارم

از کارت عابربانک نقره ایش هم خیلی خوشم میاد

به اضافه اینکه همیشه وقتی از خود شعبه عابر بانک سامان پول میگرفتی پول نو میداد بهت مخصوصا اون بانکش تو ونک سر خیابون ولیعصر نزدیک شیز ! که یک کولر باحالی هم داشت وقتی منتظر بودم میرفتم اون تو حسابی خنک میشدم و برای اینکه زشت نباشه یک کم پول هم برداشت میکردم.

customer Service تلفنی هم بسیار عالی بود یک آقای مودب متشخص با کلی معذرت خواهی جواب تک تک سوال ها رو داد و تشکر از اینکه از راه دور تماس گرفتیم و بانک ایشون رو منتخب فرمودیم و از این حرفها...

سیستم اینترنتی هم بد نبود ! به هرحال از اون جا که دوستان در طرح مکانیزه کردن سیستم های بانکی دارن نهایت تلاش خودشون رو میکنند بسیار هم خوب بود.

تا اینکه دیروز در به در دنبال انتقال وجه از بانک سامان به بانک ملی بودم نشد که نشد اصلا همچین گزینه ای تعریف نشده گویا! ای میل زدم و بعد از کلی سپاس و عرض خسته نباشید به دست اندرکاران گفتم ببخشید این انتقال وجه چطوریاس؟

در کسری از ثانیه جواب اومد.

سیستم بانکی مدون به این میگن:

جواب اومد که ای دوست گرامی این ایمیل مسدود است و سعی بیهوده نکنید دلیور نشد و نمیشود و نخواهد شد.

info@sb24.com تعطیل است.

 

 

 

+ نوشته شده در 9:55 توسط .




یکشنبه یازدهم اسفند 1387
مرا بنویس خط تو خوب است.

 

کسانى که خطى نامرتب دارند

احتمالاً در زندگى بسیار فعال هستندو به همین دلیل برایشان مشکل است که بتوانند ثابت و بى تحرک بمانند و برخى از کارهایشان حساب شده و سنجیده نیست. به همین دلیل گاهى اوقات براى دوستان و افراد خانواده غیرقابل پیش بینى هستند. آزادى شخصیتى براى آن ها خیلى مهم است و اهمیت زیادى به استقلال خود مى دهند و ممکن است گاهى خیلى احساساتى رفتار کنند

 کسانى دست خط مرتب و خوانایى داشته باشند

مى توان این طور برداشت کرد که آن ها خودشان را بسیار کنترل مى کنند و دوست ندارند به راحتى شخصیت خود را لو بدهند. حتى گاهى اوقات برایشان مشکل است که احساساتشان را بروز دهند و آن را سرکوب مى کنند.

 کسى که خیلى پررنگ مى نویسد و قلم را زیاد فشار مى دهد

احتمالاً علاقه زیادى به مخالفت کردن با دیگران دارد؛ چرا که احساس قدرت واعتماد به نفس زیادى مى کند و دوست دارد روى دیگران اعمال نفوذ کند و به همین خاطر شخصیت افراد را درست درک نمى کند.

 کسانى که خیلى کمرنگ مى نویسند

احتمال این که فردى حساس و دلسوز باشند بسیار زیاداست و موقعیت دیگران را حتى بیشتر از خودشان درک مى کنند و این امکان نیز وجود دارد که قادر به اثبات حرف خودشان نباشند و خیلى راحت ضربه مى خورند و وقتى دیگران از آن ها انتقاد مى کنند خیلى سریع از موضع خودشان عقب نشینى مى کنند.

 کسانی که خیلى کند و آهسته مى نویسند

به سرعت قادر به نشان دادن عکس العمل نیست؛ این افراد احتمالاً به زمان بیشترى براى ابراز عقیده خود نیاز دارند. افرادى که آهسته مى نویسند از نظر خلق و خو اغلب اشخاصى ملاحظه کار و محتاط هستند و در نتیجه به زمان بیشترى براى فکر کردن و فهمیدن نیاز دارند و در ابراز احساساتشان هم کند هستند و اغلب دوست دارند هیچ تصمیمى نگیرند تا این که یک تصمیم غلط بگیرند.

 کسانی که دست خط تند و شتابزده اى دارند

احتمالاً افرادى کم حوصله هستند و از اتلاف وقت خسته مى شوند و از نظر خلق و خو بسیار لحظه اى هستند. سریع درک مى کنند و در نشان دادن رفتار و احساساتشان چندان پایدار نیستند و اغلب به دلیل شتابزدگى در تصمیم گیرى دچار لغزش و خطا شده و از این که در آرامش به حرف هاى دوستانشان گوش کنند خسته مى شوند.

 کسانی که دست خط ساده اى دارند و خیلى ابتدایى مى نویسند

در روابط با دیگران ترجیحاً واقع گرا و با تدبیر هستید و نمى توانید قبول کنید که گاهى باید با دیگران کنار بیایید و به آن ها توجه کنید و همچنین اطرافیان به ندرت از آن چه درون شما مى گذرد آگاهى پیدا مى کنند.

 کسانی که دست خطى زیبا و پررنگ و لعابى دارند

این امکان وجود دارد که گاهى به شدت رسمى برخورد کرده و خیلى مفصل و با علاقه درباره مسایل دلخواهتان حرف بزنند و این احتمال نیز وجود دارد که درخواسته ها و تمایلاتتان پرتوقع و رویایى باشند.

 اگر شما خود را داراى دست خط ریزى مى بینید و بسیار کوچک مى نویسید

احتمالاً شما توانایى هاى خود را دست کم مى گیرید و خودتان را از آن چه واقعاً هستید کمتر ارزیابى مى کنید و ممکن است گاهى تنگ نظر و خرده گیر باشید.

 اما اگر درشت مى نویسید

این احتمال وجود دارد که خودتان را زیادى بزرگ و مهم جلوه داده و گاهى بسیار با اعتماد به نفس و از موضع قدرت رفتار مى کنید.

 اگر کسى دست خط شکسته اى دارد و حروف را زوایه دار و شکسته مى نویسد

فردى بسیار با اراده مى باشد و در کارهایش حد وسط را قبول ندارد و به همین علت اهل سازش و مصالحه نیست و اغلب به همین خاطر که وسط را دوست ندارد از دیگران خسته مى شود و تصمیمى نمى گیرد چون دوست ندارد راه اشتباه را انتخاب کند.

 اگر فردى دست خط ملایم و کشیده اى دارد

آدمى چند بعدى است و مى تواند مشکلاتش را از زوایاى مختلف بررسى و درک کند. برایش تنوع مهم است و گاهى احساس مى کند استعدادهاى زیادى دارد و نمى تواند هیچ کدامشان را به درستى شکوفا کند. ممکن است فردى زود رنج باشد و به ندرت علیه برداشت ها و انتقادات دیگران از خود دفاع کند.

 اگر کلمات را در هم و فشرده مى نویسید

احتمالاً شما فرد راحتى نیستید و در جمع خودتان را کنارى مى کشید و مى خواهید کنترل خود را از دست ندهید. از برقرارى رابطه با دیگران خوشتان نمى آید و گاهى دوست ندارید خود را فردى خوش فکر نشان بدهید. اغلب بعد از دیگران ابراز عقیده مى کنید و عقیده خود را مى گویید واین به این علت است که قدرى محتاط هستید.

 کسى که کلمات را با فاصله و باز باز مى نویسد

خیلى راحت با دیگران رابطه برقرار کرده و خیلى ساده و بى تکلف و مستقیماً به دیگران نزدیک مى شود. گاهى به راحتى از کوره درمى رود و با این کار ممکن است به حریم شخصى دیگران تجاوز کند و این به این علت است که او ارزشى به خوددارى کردن و کنترل خود نمى دهد، اما انسانى کوشا و باطراوت است که سریع تصمیم گرفته و با کارهاى خود به دیگران خدمت مى کند

 

+ نوشته شده در 21:55 توسط .




شنبه دهم اسفند 1387
تر تیزک
 

چند سال پیش کتاب "زندگی نو" اثر اورهان پاموک رو برای تولدم کادو گرفتم

ک توش نوشته :

"کسانی که میخواهند زندگی دیگران را تجربه کنند هرگز زنده نبوده اند

تنها کسی زنده است که حداقل یک بار زیر لگن عرف لگدی زده باشد."

 

میخوام سبزه ماش بگذارم امسال فکر کنم الان ها باید وقتش باشه.

+ نوشته شده در 2:6 توسط .




پنجشنبه هشتم اسفند 1387
رویاهایت را فرو مگذار
 

برای اولین بار از رویاهام حرف زدم...

به الف میگم دلم یک خونه قدیمی میخواد (مثل این )با حوض با تنور با زیرزمین با رف با هشتی با در چوبی کوبه دار یک جای گرم یا یک چیزی که بشه توش هیزم سوزوند.

یک آشپزخونه با وسایل سنگی و سفالی با کوزه های سفالی و دیگ های سرامیک و لعابی .

گلدون شمعدانی... تخت و قالیچه و چایی دارچین و خرما...

شیشه مشبک و شمع و آیینه قلمکار و شمعدون لاله.

(عکس حیاط خونه پدر بزرگ مادربزرگ)

یعنی میشه؟ یعنی میتونم با این وضعیت آپارتمانی ماشینی یعنی میتونم دوام بیارم؟

 

 

۱-برای اولین بار چشمم به "یک حقیقت تلخ" باز شد.

۲- به موقع بود- درست لحظه تصمیم گیری برای رشته های زرین-

 

 

+ نوشته شده در 3:28 توسط .




سه شنبه ششم اسفند 1387
on air
پروژه وحشتناک درسی دیروزم به خوبی تر و تمیز و تپل مپل انجام شد

و یک بار دیگه ثابت شد بهم که کار گروهی یعنی چی یعنی ما کجا بودیم تو خونه چپیده کتاب به دست تک نفری کار انجام بده با اینکه تو بدو بدو از این راهرو به اون اتاق از این استودیو به اون workshop فقط و فقط کمک بود و کمک.

تو یک بخشی که اصلا بخش من نبود یکی از هم کلاسی ها داشت تو سر خودش میزد و دنبال یک نفر  میگشت که کمکش کنه فوری کاغذشو گرفتم یک دور از روش خوندم گفتم من میرم تو استودیو  تو بشین اینجا رکورد کن ! شاید ۵ دقیقه هم نشد ولی اونقدر تشکر کرد که برام جالب بود.

پروژه سنگینی بود و سوتی پشت سوتی!

اما انجام شد .

اینا همه چیو خیلی جدی میگیرن ! 

پ.ن : شکل میم شدم ! دلم همکاری با میم رو میخواد.

+ نوشته شده در 22:57 توسط .




دوشنبه پنجم اسفند 1387
یکی از همین مردان روزگار
 

آن مرد آمد..

آن مرد با خوک آمد.

آن مرد- ۹۹.۹ درصد- در باران آمد .

آن مرد ...

بقیه اش رو شما بگین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 10:1 توسط .




شنبه سوم اسفند 1387
گیره اخلاقی
 

هنوز بین کنسرت محسن نامجو و دریا دادور موندم

جفتش بک روز انداختن ، از لحاظ مکانی هم به نسبت محل اجرای برنامه نامجو برنامه دریا خیلی دوره !

با این که قلبا دلم میخواد برم محسن نامجو رو ببینم ولی این دریا دادور مارو بد انداخته تو شرمندگی، علاوه بر این که تبلیغاتش و فروش بلیط های تخفیف دارش با ما بود ( که ما  همش نگران بودیم ولی سری اول بلیط ها که دستمون بود فروش رفت دوباره تقاضا دادیم)یکسری سی دی کارهای دریا رو هم باید پخش میکردیم.

حالا من نمیدونم دلیل خاصی داشته یا همینجوری رندوم انتخاب شدم که دیروز یک کارت براق خوشگل که روش عکس دریا دادور بود و روز و ساعت و محل اجرای کنسرتش اومده تو صندوق پستی ،پشتش هم آدرس و نقشه گوگل !

 

 

+ نوشته شده در 4:47 توسط .




پنجشنبه یکم اسفند 1387
کیک تولدانه
 

کیک سفارش دادم با لوگو کافه رادیو.

قنادی دو سه بار زنگ زد ،

اول زنگ زده میگه میخوای رز بگذاریم دورش ؟ میگم نه بابا رز چیه؟  گل و بلبل نکارین ها ! میگه: حاشیه اش؟ دورش؟ رز نمیخواین ؟ میگم : نه جوادش نکن توروخدا... بعد یک کم گشت و گذار سرچ انجام میدم میبینم منظورش از رز این خامه هایی هست که جینگول پینگول میدن دور کیک !بابا تخصصی حرف نزنین

 یاد بعضی دکتر ها آدم میفته میری میگن گاستریت داری به خاطر عفونت حاصل از باكتری هلیكو باكترپیلوری است.  عین معلمی که به بچه کلاس اول داره ماضی بعید یاد میده همینجوری نگاهش میکنی-شبیه بز-

بعد دوباره زنگ زده میگه این عکسی که دادی بزنم رو کیک سرش کجاست تهش کجاست؟میگم: چه فرقی داره ؟ هر طرف بگذاری، فوقش کیک رو میچرخونیم دیگه ! میگه نه میخوام زیرش هپی برت دی بزنم برای اون ! میگم خوب این که نه میدونه کاف چیه (یعنی خیلی ها هستند که نمیدونن کاف چیه) و نمیدونه رادیو چطوریه ! پای تلفن بهش میگم : میکروفون رو میبینی ؟ میگه : آره ...میگم : خوب اون به سمت بالا ! شمال شرق رو نشون میده .... بعدش از شدت خنده اشک از چشمام میومد .

باید با مهبد چک کرد که هدفش از طراحی کردن میکروفونی که شمال شرق رو نشون بده چی بوده؟

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط .




سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
ژانر
 

ژانر این آدما که هر چی میگی اولش یک "نه " قرّا میگن

بعدعین حرف تو رو بدون یک واو پس و پیش میزنند!

 

پ.ن :دوستان توجه کنند تشدید میشه: شیفت آی ( نه چیزیم نشد آی یعنی" i" این)

+ نوشته شده در 8:55 توسط .




پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
روزانه ها
شاید خیلی خنده دار باشه که آدم کتاب بچه ها رو بخونه

بچه های مثلا فرض بگیر راهنمایی دبیرستانی

شاید برمیگرده به همون حس تن تن خواندن !

ولی الان یک کتاب شروع کردم به اسم " روزانه های یک پسر شل و ول "

اونقدر خنده دار و جالبه که به فکرش افتادم ترجمه اش کنم !

 از وقتی ترجمه هُل هُلکی یک مقاله ام تو مجله چاپ شد جوگیر شدم که نه انگار ما هم بله ! میتونیم.

فقط وسطاش رو نمیدونم چیکار کنم احتمالا تو ایران سانسور میشه یا چطوریه

مثلا پسره با دخترای کلاسشون مشکل پیدا میکنه ! اینکه چی بالانس هایی باید بزنه تا توجه دخترها رو جلب کنه و و و ...

کسی از مبحث سانسور مطبوعات خبر داره؟

فکر کنم کارم رو شروع کنم و برای چاپش بهتره صبر کنم تا دولت اصلاحات

+ نوشته شده در 10:41 توسط .




پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
فیس بوک و فامیل
 

خوشم میاد از این خانواده منسجم

همه دختر خاله پسر خاله دختر دایی پسردایی دختر عمو پسرعمو دختر عمه پسرعمه * .....ها !

اول میایم تو فیس بوکfacebook کل فامیل رو ادد add میکنیم

بعدش هم فن fan ماجراهای تن تن tin tin میشیم

بعد هممون application مولانا رو به صفحه اضافه میکنیم و تمام.

 

* سمت پدری کمی شامل استثنا میشوند.

 

+ نوشته شده در 0:8 توسط .




یکشنبه بیستم بهمن 1387
راهنمایی برای رانندگی

اول مطلب زیر را به عنوان مقدمه بخوانید.

از وبلاگ آدم های خوب شهر

غروب 27 اسفند بود٬ تهران. رفته بودم بسته‌ای از قطار بگیرم٬ ‌از میدان راه آهن باید می‌رفتم فرودگاه٬ باید نیم ساعته می‌رسیدم. اگر نه طبق معمول از پروازم جا می‌ماندم. پلیس راهنمایی و رانندگی را دیدم که آن گوشه ایستاده تلاش بیخود می‌کند برای کم کردن ترافیک. رفتم پای مرسدس بنز‌شان٬ گفتم سلام آقای پلیس من را می‌رسانید فرودگاه؟ اگر آژیرتان و چراغ‌تان را روشن کنید ممکن است برسم. فکر کردم یک طرف معابد بنارس٬‌ یک طرف در بدترین حالت لحن بد پلیس. می‌ارزید به امتحان‌اش. به هم نگاهی کردند٬‌ بزرگترش گفت مگر چند بار در طول دوران خدمت‌مان یکی ممکن است ازت بخواهد با آژیر برسانی‌اش فرودگاه ‌سوار شو. توی مسیر هم هی از‌شان می‌خواستم که با بلنگوی‌شان اتومبیل‌ها را صدا کنند که بروند کنار: اون ور اون پاتروله٬ این تاکسی نارنجیه...٬

و اما داستان ما...

یادم میاد یکی از روزهای خسته دانشگاه بود با دو تا از دوستان سوار بر یک عدد رنو  نوک مدادی داشتیم برمیگشتیم خونه . از شدت خستگی همه در سکوت بودیم حتی دستگاه پخش ماشین هم روشن نبود - اینی که میگم دلیل داره -چون ما صدای نوار رو تا خود خدا زیاد میکردیم بعد هوار هوار باهم حرف میزدیم به محض اینکه خاموش میکردیم همه ساکت هیشکی هیچ حرفی برای زدن نداشت . دلیل دوم هم اینکه عموما وقتی نوار پخش میشد ما باید از زبان ایما اشاره که از اطراف و اکناف میرسید به وضعیت خودمون پی میبردیم مثلا مشت دست باز و بسته میشود از ماشین سمت راستی یعنی فلاشرتون روشن مونده  علامت عین شلیک تفنگ از سمت ماشین سمت چپی یعنی در باک بازه. و شده بود که ما با هشدار پلیس وقعی ننهاده بودیم و آقای پلیس عجالتا پشت چراغ قرمز به شیشه کوبیده بود که ای بابا چرا نمیزنید کنار!؟

دردسرتان ندهم در یکی از همین روزهای خسته دانشگاهی یک عدد رنو نوک مدادی در اتوبان همت به مثابه جوجه ای در میان مرغزار از چپ به راست و از راست به چپ لایی میکشید . چنانچه همگان مستحضرید طبق قوانین آقای مورفی اصولا اون لاینی که شما هستید کندترین لاین موجود است بنابراین به روش خزندگی ادامه دادیم تا اینکه چشمتان روز بد نبیند . فکر کردم چه شده اینجا کجا دیسکو کجا چه نورباران شدیم دیدیم وسط اون ترافیک و این همه جمعیت آقای پلیس زوم کرده و پشت سر ما  بلندگو به دست اعلام میکند :

"راننده رنو !

 برای حرکت به سمت چپ راهنمای سمت چپ و برای حرکت به سمت راست راهنمای سمت راست را بزنید."

 

+ نوشته شده در 10:14 توسط .




جمعه هجدهم بهمن 1387
پ - کا
 

آدامس PK  زرد

برای من خیلی فراتر از فقط یک آدامس بود

 

 

lable: نوستالژی

 

+ نوشته شده در 10:33 توسط .




جمعه هجدهم بهمن 1387
جعد وحشی
 

روزی روزگاری یک دختری رفت.

دختر رفت و به ساعت رفتنش جلسات متعدد خانوادگی برگزار شده  خاله آمد عمه رفت دایی آمد عمو رفت همه وکیل مدافعانی بودند بر علیه دختر ، آمدند رفتند و دلداری دادند و گفتند :"خلایق هر چه لایق" ... قدر ندونست این پسر رو... از سرش هم زیاد بود، همه چی تموم از نظر ظاهر و باطن و چپ و جیب و برو و بیا . بعد به همینجا ختم نشد گفتن : همه اش نقشه بوده .

هر چی فکر میکنم نمیفهمم چطور میشود یکی، مدت های مدید از یک رابطه عاطفی احساسی به شکل نقشه و خط و مشی مسیر بعدی استفاده کند ؟ چرا من باورم نمیشود ؟ چطور ممکن است خودت را وجودت را حس و احساس متقابل بین آدم ها را بگردانی و ببری سمت و سویی که نمیشناسی.

امکانش هنوز برایم متصور نیست. یعنی از قلب آدم ها به صورت پل عبور رد شوی . نمیگویی این سیل اشک که طغیان کند پل را که میشکند که هیچ شهر را هم آب می برد؟

چرا هیچ کس نگفت آمد ماند خندید و نتوانست که بماند ...رفت.

چرا من نمیتوانم باور کنم که کسی ما را به شکل معبر ببیند.

 

 

+ نوشته شده در 2:34 توسط .




پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
شعر
 

 ۱۰-۱۱ ساله بودم و  کتاب متون ادب فارسی  داداش رو برداشته بودم از رو زمین- که با حرص نگاهش میکرد و میگفت این آخه چه ربطی به مهندسی مکانیک داره - و داشتم با نایلون جلدش میکردم.

بعد شروع کردم طول و عرض خانه را پیمودن و بیت را حفظ کردن !

وقتی به شیشه پاسیو میرسیدم به یکی از گلدون ها نگاه میکردم و میگفتم :

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارند ز جهان آدمیت ...

که مادر از یک جایی بلند میگفت  حَ یَ وان ! حَیَوان

ومن میپرسیدم شغب یعنی چی ؟

راه میرفتم و بلند بلند میخواندم:

راه دهید یار را آن مه ده چار را

کز رخ نور بخش او نور نثار میرسد

چاک شدست آسمان غلغله یست در جهان

عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد.

رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد

غم به کناره میرود مه به کنار میرسد....

 

همه را مثل محمود علیقلی تند و تند پشت هم میخوندم .

داداش میگفت چطوری میتونی اینهمه کلمه رو پشت سر هم تو ذهنت ردیف کنی .

بهش میخندیدم میگفتم کتابتو جلد کردم .

 

 
پ.ن: شده براتون یک چیزی یکهو به ذهنتون بیاد بعد هی نک زبون آدم باشه بعد ندونه چیه؟ کسی میدونه این آش مخصوص مشهدی ها که روش خورشت قیمه میریزن اسمش چیه؟!- از لحاظ هل من ناصر ینصرنی- در ضمن شیرازی های عزیز-سلام دخترو- شما هم یک آش خوشمزه دارین که با یک سبزی خاصی درست میشه معمولا هم صبح سرو میشه ! اونم بی زحمت مرحمت کنین ...اجرتون با این روزهای عزیز - از لحاظ بهمن ماه-
+ نوشته شده در 3:2 توسط .