
یکی از عناصرم متبلور بود امروز. فکر کنم والد بود. رویای نیمه شبم رو براش تعریف کردم اینکه یک انگشتر پیدا میکنم و زیر و روش میکنم میبینم طرحش آشناست بین این که بردارمش و خودم بدمش به آقای ایکس یا اینکه بسپارمش به مغازه دار موندم در نهایت به خانومه مغازه دار میگم این مال نامزد آقای ایکس هست فکر کنم از دستش افتاده! میگه از کجا مطمئنی تو که خودشم ندیدی - مغازه داره معلم دوم دبستانمه تو خواب- میگم میدونم خودم اومدم با آقای ایکس دیدیم اینو انتخاب کردیم براش...پشت چشمش رو نازک میکنه میگه مردم چه رویی دارن؟! با تو اومده واسه دختره انگشتر دیده؟ ... به روی خودم نمیارم از اون طرف نامزد خانوم رو میبینم که یک پاشو تکیه داده به نرده ها داره با دوستاش میخنده پوست تیره و برنزه و مسی رنگی داره که در تن پوش سرتا پا بنفش تیره تر دیده میشه موهاشو هم داده بالا ! یک چیز بی ربطی میگه که به روی خودم نمیارم میفرستمش سر وقت زن مغازه دار که انگشترشو بگیره. نگاهش شرمساره - ولی به من چه؟!
صبح یکی از دوستان زنگ میزنه بابت روز قبل و چیزایی که احیانا فکر کرده ناراحتم کرده یک چیزایی میگه ... گوش نمیدم دارم متن یک دعوت برای یک تور دوچرخه سواری رو میخونم که برام ایمیل شده قراره کلی پول جمع بشه به نفع مستمندان ....خوبی تلفن اینه که مجبور نیستی تو چشمای یکی نگاه کنی! و هی سر تکون بدی... بازم با صدای خش و زنگ دارش میگه ناراحت که نشدی؟-نه!
ظهر باید وسط یک ماجرا بایستم بگم حق با کیه ! حق با هیچکدومتون نیست مینویسم فلانی در این موارد درست میگه و بیساری در این موارد و درنهایت که ما نیاز به گفتگوی بیشتری داریم تا همه چیز روشن بشه. نمیدونم ریشم سفید شده یا گیسم!
وضعیت یک پولی رو هواست . دوستم آدم حساسیه ، از اینکه باعث شدیم درگیری این مسائل توی ذهنش یک فضایی رو اشغال کنه احساس خوبی ندارم. کاش زودتر حل بشه ....
پ.ن:احساس تحقیرش رو دوست ندارم! کاش بدونن واسه چی زنگ نمیزنم.مغرور نیستم ولی از اینکه جا میگذارندم خوشم نمیاد....وقتی میگین وایسا تا ما بریم برگردیم شما که دارین راه میروید، در حرکتین هیچی هیچی هم نباشه تو هر ثانیه محیطتون عوض میشه !من اما اینجا ایستادم . منتظر !!!!!
تا بیایم دنبال واژه های گریزپا کنم در رفته اند.
تا بیایم روی این شیشه غبار گرفته از لایه اشک چیزی بنویسم مه میشود.
تا بیایم برایتان از غم و صبر و خدا و آمد و شد آدم ها بنویسم تمام شده ام.
خوب شد دیدمت توی حیاط توی ایوان کنار شمعدانی ها ،
خوب شد بودی، خوب شد دست پختت رو چشیدم ،کتلتت حرف نداره عمو.
خوب شد بودی که با انار خانوم دنبال گربه فرضی تو حیاط بگردی.
آرش جان و کیارش عزیز :
از اون موقع هاست که کلمه ها حقیرند و واژه ها عریان.
تسلی بخش دل غمگینتان شاید سر انگشتانی بود که اشک را از گونه هایتان پاک کند .
"اما من دور وتو دور و گریه هامان که بی گفتگو"
صبوری برایتان آرزو میکنم.
.....همين حاميان کنوني موسوي، در انتخابات رياست جمهوري نهم در سال84 با اينکه در دور اول بر اثر اصرار به راي دادن به کانديدايي همسو با خود، باعث به دور دوم کشيده شدن انتخابات شدند، اما هنگامي که هراسيده از کابوس پيروزي احمدي نژاد، پشت سر همان هاشمي تخريب شده توسط خودشان جمع شده بودند، مردم را از بازگشت "فاشيسم" دهه ي شصت بيم مي دادند. حال مي توانند جواب اين پرسش را بدهند که مگر جز اين است ريس دولت سال هاي دهه ي شصت مير حسين موسوي بوده است؟(*)
از دوستی پرسیدم در عجبم از این حمایت بی دریغ خاتمی از میرحسین جواب خوبی داد گفت پس پشت شانه های کروبی بایستد؟!
یادم می آید از تبلیغات دور اول ریاست جمهوری خاتمی و فوتوکپی هایی در دانشگاه پخش شد که در اون یک قسمت هایی از کتابهایی بود که زمان وزیر ارشاد بودن خاتمی اجازه نشر گرفته بود . این بخش ها شاملِ های-لایت هایی بود که بدون سانسور چاپ شده بودند بیشتر هم از روابط نزدیک زن و مرد نوشته بود به این نیت که آی مردم بدانید و آگاه باشید که این آقا به هرزه نگاری اجازه نشر داده . تعداد این کپی ها محدود بود و به قصد تخریب توزیع شده بود ولی یک جور تبلیغ منفی شد که ذهن دانشجو ها رو آماده کرد برای داشتن فضای بازتر برای گفتگو و همین هم شد..... یا بعضی ها خرده میگرفتند که زمان وزارتش در ارشاد هم استعفا داده که بازهم برای ما نقطه ضعف نبود و نقطه قوت بود ...به حدی برسی که" نمی توانم" را بر زبان آوری فارغ از همه امتیازات مسند وزارت و کرسی ریاست.
حالا آقای موسوی سوال این است :
که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟!
بلا تکلیفی عظیمی است ! با تحریم هم مخالفم ...
دل آرا دل آرا دل آرا!
به کدام آرایه زیور کردی دلت را وقت رفتن؟!
می دانستی ۱۷ ساله ها حق رای ندارند؟ می دانستی ۱۷ ساله ها حق رانندگی ندارند ؟
می دانی قانون چیست؟ قانون یعنی خفقان! یعنی ۱۷ ساله باشی و بگذارندت که بزرگ شوی تا فلکت کنند یعنی قلم موی شکسته وقت رنگ زدن بنفش و ارغوانی روی لبخند آخر !
![]()
من با مجازات اعدام مشکل دارم !
یک لحظه بودن !یخ زدگی های سکوت سنگین نگاه های کشدار بی مورد روی سر و صورت و شانه های- آدم های بیخودی شبیه- را آب میکند !
نه فقط شبیه آن بالا بلند سر به هوای پارک که گوشی هدفونش مستاصل روی کتفش تاب میخورد نیستی بلکه شبیه آن غریبه که از لابه لای رده رده های قطار آن طرف ریل آهن منتظر علامت سبز سوزنبان سوت میزند هم نیستی.
شبیه آن مرد خسته ای هستی که سر قله های افتخار فتح یادش رفته انگیزه اش را ببوسد،که یادش رفته این همه تمرین عشق را، همه آن سر پنجه در گیسو و آن نم نم نی نی چشمان ...
بیشتر شبیه استکان چای گرم و مطبوعی هستی که تکه شکلاتی کنارت آب شده است بی آنکه بفهمی در چه درجه حرارتی و در چه زمانی ....
فرقی نمیکند! حالا از فرت نوشتن،قوزک انگشت قد بلند دست راستم درد میکند.
سمن بانوی وبلاگ حرفهای دوستانه من رو منتخب کرده برای بازی قوانین زندگی:
اول از همه فوضولی موقوف من به کار شما فضولی نمیکنم شما هم بینی مبارک رو بکشین بیرون از زندگی من
دوم اینکه درباره خواب هیچ از شوخی خوشم نمیاد وقتی خوابم میاد عین بچه آدم از اتاق بیرون رفته چراغ را خاموش کنید و برای حداقل یک ربع تا نیم ساعت از خودتون noise کتری قوری و فلاش دستشویی و شیر حمام ایجاد نکنید .فیلم جنگی هم نبینین !
مثل سمن بانو روی بالشم تعصب دارم ! تنها بالشی که غیر از بالش خودم بهترین جای دنیاست بالش مامان و بوی عجیب غریبشه! سال اول مهاجرت وقتی داداش گفت چی برات بفرستم گفتم روبالشی مامان !
وقتی رانندگی میکنم حواسم هست لطفا بعد از ۱۰ سال پشت قربلیک فرمون بودن به من گوشزد نکنین که اون سنجابه رو میبینی داره از سه فرسخیت رد میشه !
از کودکی ۴ چیز رو بهمون یاد دادن که جزو قوانین زندگی بگذاریم :
این شعر رو پدر با قلم درشت نوشته بود و زده بود به آیینه اتاقم !(محل گفتگوهای نوشتاری من و پدر)
اندرين دير سپنجي ياد گير اين چهار چند
تا بماند رخت قدرت در جهان كهنه نو
تا نخواهندت مخواه تا نبخشندت مــگـيــــر
تا نپرسندت مگوي تا نخوانندت مـــرو
دعوتی ها : مهتاب و کورال و آرش و کتایون و سلماز و هدایت و بزرگ و سهیل و ترنج بانو