تبليغاتX
پونه





شنبه بیست و نهم فروردین 1388
بازار
 

پشت چرخ های سنگین که روش تا کجا بار چیده شده داد میزنه"بپا بپا" و از اون محوطه باریک  و شلوغ با سرعت راه خودش رو به سمت دالان ها و تیمچه ها باز میکنه . اینجا بازار بزرگ تهران است از ورودی که رد میشوی مردم را میبینی که توی حجره ها سرک میکشند و با مغازه دار ها بحث میکنند و چانه میزنند.

توی زرق و برق کالاها و اجناس جورواجور گم میشوی که صدای زنگ بخور و بخواب شلمان به صدا در میآید و از مغازه دار ها  پرسان پرسان سراغ شرف الاسلام را میگیری . هر کدام از مغازه دار ها پیشنهادی دارند . تجربه بازار و درکل رستوران های تهران این را ثابت کرده که همیشه  غذای عالی و درجه یک میخوری (به نسبت رستوران های وطنی این سوی مرزهای شقایق)!

شرف الاسلام رو پیدا کردیم و از پله ها سرازیر شدیم :

برای ثبت در تاریخ قیمت یک پرس چلوکباب چنجه ای گوسفندی ۶ هزار و پانصد تومان وجه رایج مملکت گرانترین غذا بود.

قیمت ها به جمعیت نسبت داشت یا نه صحنه ای که دیدیم این بود : یک رستوران به نسبت بزرگ مملو از جمعیت با صفی طویل برای دریافت ژتون غذا! البته با سرعت وصف ناپذیری دریافت وجه انجام شد و بعد از مدتی انتظار بالا سر میزها ایستادن و مردم را تماشا کردن جا باز شد و نشستیم و غذای لذیذ با ته دیگ عالی بعد از اون گشت و گذار و عکاسی از بازار خیلی چسبید.

 

+ نوشته شده در 1:28 توسط .




جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
فال حافظ
اینم از فال حافظ فیس بوک ما:

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک خال مشکین که بدان عارض گندمگون است دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل حافظ از معتقدان است گرامی دارش                                   چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست او سلیمان زمان است که خاتم با اوست لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست                                  

 

آن کسی را که به او علاقه مندی از تو دور می شود و تو افسرده و غمگین هستی. عشق و محبت گره از مشکل تو می گشاید. با کمی تلاش و اراده می توانی به مقصود خود برسی.
+ نوشته شده در 8:56 توسط .




چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
سوال
 

کلا چاق یا لاغر ؟- از لحاظ پارتنر-

 

 

 

+ نوشته شده در 10:23 توسط .




سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
 

+ نوشته شده در 20:38 توسط .




شنبه بیست و دوم فروردین 1388
چه کسی دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
 

نشسته بودند پشت به هم

روی خنجرهاشان کینه می ریختند تا تیزتر شود.

نشسته بودند پشت به هم

روبروی درهایی که لولای زنگ زده اش صدای جیرجیرک های باغ را می داد.

یادشان میآمد از آن باغ و از آن خاطره های کودکی از آن در چوبی که قفل کلونش راه  داشت.

پشت به هم نفرت میریختند روی خنجرهای آخته.

نشسته بودند پشت به هم آکنده از هر چه دشنام !

ناگه جستند، پشت به درهای کهنه، زخم های قدیمی سر باز کرد

دمل های دردناک بالا زد.

یقه یکدیگر را دریدند و خنجرهایشان را کشیدند روی تاول های تاوان .

تاوان همه دردهای مشترکشان چرک و خون و نفرت بالا زد .

به زانو نشستند روی کف پوش چوبی کلبه . دستهاشان در هم گره خورده.

سرشان به سینه دیگری آرام گرفته بود.

خون میچکید یکدست و زلال و غرقه میشدند چون نیلوفر در روانی ِ آب.

 

+ نوشته شده در 2:9 توسط .




چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
 

دلم میخواهد عقب عقب بروم دستهایم را باز کنم و صلیب وار انقدر عقب بروم تا از تو گذر کنم.

که پایم را داخل کفش های مشکی چرمی کنم .

که قد بکشم که شانه هایم استوار شود .

یا دستهایم را باز کنم و چشمانم را ببندم انقدر جلو بیایم که در تو نفوذ کنم حل شوم ذوب شوم چیزی از زنانگی ام نماند.

چیزی نماند که وادارم کند گریه کنم. چیزی از زنانگی در من نماند. صدای لطیف نماند دستهای ظریف نماند  فکر ناپایدار دایم در گذر به سمت تو نماند ...

میخواهم چشم باز عقب عقب بیایم یا چشم بسته از جلو صلیب وار بیایم تا در توی" ایستاده درجا" نفوذ کنم.

 

+ نوشته شده در 3:55 توسط .




سه شنبه هجدهم فروردین 1388
روزگار غریبی است نازنین
امروز خوب بود!

همیشه از این دو زبانه بودن لذت میبرم .

شاید یکی از دلایل خیلی قوی که گرایش زاید الوصفی به یاد گرفتن گویش های مردم داشتم همین باشه، اینکه در موقع مقتضی بتونی ازش خوب استفاده کنی.

وسط مرکز خرید داریم میریم یک خانومی جلوی منو میگیره و با نگاه مستاصلی میگه ایرانی هستی؟

بله رو گرفته نگرفته میگه قربونت برم تلفن خونه ما را قطع کردن وصل کردن چی میشه به انگلیسی؟

به تلنگری اشکش سرازیر میشه میگم بیا بریم من بهشون میگم تو الان استرس داری ! داخل رو نگاه میکنه و ادامه میده نه بهم بگو من قسطی پولشو بدم چی میشه؟ بگم وصلش کنن بعد تو هفته دیگه پول رو کامل واریز کنم چی میشه؟ میگم میشه این این این! میخوای برات بنویسمش؟... باز اون نگاه سبز مستاصلشو تو صورتم میریزه که آخرش که چی باید حرف بزنم.. نه مگه ؟ ... تو دیتابیس ذهنم دنبال اینم که داره کجایی حرف میزنه؟ لهجه جنوبی داره انگار ...

بهش میخندم و به بهانه این که خستگی در کنیم رو نیمکت  کمی اون طرف تر از جایی که زن کار داره مینشینم .

 

+ نوشته شده در 10:10 توسط .




سه شنبه چهارم فروردین 1388
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 

چند وقت پیش یک ای میل از یکی از همکاران کانادایی به دستم رسید که به صورت این ای میل های زنجیره ای بود به این مضمون که یک دستور غذای ساده و مقوی که زود هم حاضر میشه بنویسین و ای میل رو به فرستنده و ۶ نفر دیگر فوروارد کنید ! اینجوری یک مجموعه بوجود میومد که همه دسترسی داشتند که تعدادی دستور غذا رو ببینند. خلاصه حلقه زنجیره دقیقا از دست ما منفک شد چون من اینو به ۶ تا از دوستای ایرانیم فرستادم هیچکدام جواب ندادند.

یک بار دیگه هم این اتفاق افتاد اونم اینجوری بود که انار خانوم از مهدش یک نامه دریافت کرد تحت عنوان عضو گروه عکس برگردان شوید ! ماجرا هم اینطوری بود که توی نامه یک بسته عکس برگردان بود و ما باید ۱۰ تا نامه مینوشتیم و توش عکس برگردان میگذاشتیم و یکیش رو به آدرس فرستنده و ۹ تای دیگه رو به آدرس دیگر دوستان میفرستادیم اینجوری اونا هم برای ما میفرستادن و بچه احتمالا از دیدن نامه که به اسم خودش اومده  و عکس برگردون شاد میشد .

کل ماجرا احتمالا یکی دو ساعت وقت و ۱۰-۱۵ دلار هزینه میبرد.

حلقه کلاب عکس برگردون دقیقا در همین نقطه پاره شد.بعضی از دوستان لطف کردند و بعدا برای انار خانوم عکس برگردون و کادوهای دیگه گرفتن دستشون درد نکنه.

حالا جالبیش اینه که تو فیس بوک اومدن انجمن حمایت از بیماران سرطانی... محک.... یونیسف...  کهریزک ایجاد کردن که واقعا حرکت خیلی قشنگیه برای یونیسف دیدم که هدف اینه که ۲ میلیون عضو داشته باشه تا حالا هم یک میلیون پانصد و نود و پنچ نفر عضو شدند شاید اگر یکی بره بشمره نیم میلیونش ایرانی باشن.

حس خوبی نداد بهم عضو شدنم تو یونیسف !

با خودم فکر کردم چقدر برای اون بچه های محروم کمک هستم فقط اگر گروه یونیسف تو فیس بوک آمارش به ۲ میلیون برسه چه فرفی برای اون بچه های بیچاره داره ولی اگه این دو میلیون آدم نفری ۲ دلار کمک میکردند چه دنیای متفاوتی داشتیم .

امیر و بچه های با محبت موج را دریابید .(دوستانی که به لینک سر میزنید این پروژه تموم نشده و ادامه داره)

ایران چریتی و کودکان موسسه خیریه هم امروز نگاهشون به حرکت ما میباشد.

+ نوشته شده در 23:13 توسط .