
افسانه میشوی
من روی اسم تو مثل پرنده ها هفت باز میکنم
تو روی دفترم ، يك هشت می كشی يك راه بسته بن
من روی راه تو بیراه میکشم
تو قهر می كنی يك ماه می كشی !
ماه نگاه را بی ذره ای امید رو برکه دلم مهتابیش نه - محاق - می کشی
"تو ناز ميكنی . . . ـ آرام می شوم ـ
تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه ميكشی ، يك دشت ميكشی"
يك عالمه کلاغ، همراه ميكشی .
من یک مربعی با پرده های تور روی غریبه ها دربسته میکشم
گلدانی از پیچ و خم با گوشه مداد هاشور میزنم
عین دل خودم ٬ -وقت نبودنت- هی شور میزنم
"من سنگ ميكشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ ميكشم ...
بی رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم"
آزرده میکنی از دوری تو باز ، من با مداد زرد کم رنگ میکشم
لبخند می زنی خسته نمیشوی همراه سایه ها کج میشوی ز نور
من روی صورتت صد بوسه می زنم انگشت میکشم
زیر پلک چپت حالا کمی به راست پخشش کنم به راه
سرمه به چشم ماه - روشن ز طرح گل- بوی اقاقیا
تو اخم میکنی من با "مداد غم" روی تمام بوم
بی راه میکشم
بی راه میکشم
بی راه میکشم
تو وسایلی که با خودم آوردم
غنایم خانه پدری هم هست یعنی اون چیزا که از تو کمد ها برای خودت بر میداری اعم از محصولات فرهنگی نظیر کتاب و نوار و دیگ و سه پایه لواشک و قره قورت و کشمش و آلو. تو این اکتشافات یک قابلمه بزرگ تر و تمیز هم بود که حسابی دورش روزنامه پیچیده بودن فکر کنم این خودش قبلن از جمله وسایل به غنیمت برده شده از طرف یکی از والدین بوده
ولی رفتم تحقیقات کردم معلوم شد مربوط به دوران تدریس پدر بزرگوار در چالوس میباشد و از آقای سلیمان زاده ( شما حساب کنید اسم آقای لوازم خونگی فروش سال ۱۳۵۰ رو بابای من میدونست !! تخته کوبان بکوبند !) خریدندش.
بعدش شد تریپ عشقولانه بین خانوم والده و ابوی بزرگوار و جمله هایی که با "یادته؟ یادته؟" شروع میشد . من هم در این وضعیت گل آلودگی آب، سر قلاب رو انداختم و گفتم خب اگه لازمش ندارین من ببرم و همینجوری قابلمه رو گرفتم بالا سر چمدونی که دهنش اندازه آرواره کوسه باز شده بود و وسایل رو میبلعید . مادر بشقاب میوه پرپر کرده رو گرفته جلو بابا بعد گفت نه مادر جان میخوام چیکار؟ ببر !!
این شد که قابلمه همونجوری روزنومه پیچ اومد خونه ما !حالا قابلمه تفلون خدا، یک طرف، این روزنامه ها بد جور ما رو مشغول کرده ...توروخدا نگاه کنین ! روزنامه مال سال ۱۳۶۱ هست ببینین برنامه های تلویزیون رو ! آخی آخی ! کودکی از دست رفته ....
پ.ن :دوستان عزیز کارآگاهان محترم ! من نمیدونم روزنامه سال ۶۱ دور قابلمه خریداره شده به سال ۵۰ چه میکنه !؟! احتمالا مادرجان فکر میکرده میخواد استفاده اش کنه درش آورده بعدا دیده نه بگذار کنار برای جهیزیه من
(آیکون نگاه کردن به گل قالی) ... متولدین تیر ماه سلام علیکم
همین چندسال پیش بود گویی، گوشی در دستم بود و فکرم دور میزد ، مادر پیوسته میگفت : زنه گذاشته رفته ۳ تا بچه قد و نیم قد رو ول کرده به امان خدا رفته پی زندگیش !
احترام و سکوت همیشگی را قی میکنم که: خوب کرده مادر جان ، زندگی کوتاه است.
مادر دم از تعهد میزند از این طفلی ها !
و قصه و قصه ها بلد است از این طفلی ها و آن طفلی ها و مثال های دورتر میزند ...که میگویم :خب" آن" طفلی ها الان برای خودشان خیلی هم آدم حسابی هستند به مدد همت خودشان ، پس نگران "این "طفلی ها هم نباشید بگذاریم آدم ها با جوهره و معنویت خودشان هویت پیدا کنند نه با شاخ وبرگ شجره نامه های دور و دراز.
-باید بره سرش به سنگ بخوره!
کدام سنگ؟ سنگ روزگار؟ سنگ محک؟!
صدف دهانش را باز نمیکند تا هر ریگی را ببلعد اما اگر ریگی تلاش کرد و از آن شکاف باریک از آن محیط سرتاپا خشونت دریا به داخل خزید، ارمغانش مرواریدی است درشت و گران بها!
زیور خود صدف ،ورنه چه فرق دارد به گردن این یا آن.
- هیچ خاصیتی که نداره هیچ باعث (گلاب به روتون ) یبوست میشه که دشمن سلامتیه.
-گوشت؟؟
-اگر بره باشه اونم هفته ای یک بار
-ماهی؟
-زیاد نخورین ، جیوه داره !
-شکر؟شیرینی؟
-سم سفید
-مرغ ؟
-تو روستا تا حالا بودی؟؟ جوجه تا وقتی قد یک مرغ بشه میدونی چند روز طول میکشه ؟ حداقل ۳ ماه اونوقت اینایی که تو بازار هست ۴۵ روزه است . میدونی بالاسرشون لامپ روشن میکنن که نخوابن فقط بزرگ و گوشتی بشن .
-خب حالا اینهمه مواظب بودیم که چی؟ آخرش میخوایم بمیریم دیگه چند سال اینور اونور
-عوضش به مرگ مریضی های عجیب غریب نمیمیریم
-ای آقا چه فرقی داره ؟ غرض مردنه که باید رفت دیگه!
-خیلی خودخواه و بی انصافی شاید یکی دوستت داشته باشه.
....
پ.ن : عشق این آقا به سرطان مرحوم شده.
یک عدد" بهشت"، تر و تمیز، پاخورده، جهت فروش یا تعویض با ۸ ساعت خواب کامل یا یک روز بی سر و صدا !
امضا : یک مامان
دیدیش حتمن!
با دو گیسوی بافته چانه را تکیه داده به پشتی صندلی و از شیشه عقب ماشین ،پشت سر را نگاه میکند.
دیدیش حتمن !
تفنگ اسباب بازیش را نشانه ات رفته .زبان درازی میکند و میخندد.
دیدیش حتمن !
همان که وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده ای و نگاهش میکنی و لبخند میزنی سرش را داخل دستهایش قایم میکند و زیر زیرکی میخندد.
دیده ایش حتمن !
همان که وقتی زبان در میآوری برایش، تفنگ فرضی را به سمتت نشانه میرود و یک چشمش را میبندد .
اگر دیدیشان اینبار ...
برایشان دست تکان بده ، خواهی دید که برایت دست تکان میدهند.
فارغ از اینکه "کجایی؟ کیستی؟ چه میخواهی ؟
سینه شان از حباب های هوا پر و خالی میشود."

دختر نارنج و ترنج منو به بازی سه ماه مونده بمیری دعوت کرده.
وصیت میکنم:
دفتر جلد آبیم برای شازده
گرامافون قدیمی پدر و صفحه مرضیه
سوزنش گیر دارد.،
"صورتگر نقاش چین
رو صورت یارم ببین
آفاق را گردیده ام
مهر بتان سنجیده ام
بسیار خوبان دیده ام
اما
تو
چیز دیگری"
سه روز بود که هيچی نخورده بود !
برای من که داشتم ازش طرح ميکشيدم خوب بود چون از جاش تکون نميخورد ولی آخرش چی؟! ديگه اون صدای ناله کوچکی که از دهانش در ميامد رو هم به سختی ميشد شنيد.

صبح فردا پرنده کوچولويی که روی بالکن ما غم زده ناله ميکرد مُرد !
بدون اينکه لب به آب و دونه ای که براش گذاشته بودم بزنه !
مُرد ولی تا وقتی زنده بود چشم از آسمان بر نگرفت .
پرنده دور از جفتش ميميره حتی اگر دور و برش پر از آدمهای "مهربان "باشه !
پ.ن: پرنده
یعنی دست هیچ کس نبود
شروع کرد به بارش صبح پاشدی دیدی یک دست سفید پوشیده نشسته جلوت
تو هم نشستی ... اون همه همهمه توی ذهنت رو باد با خودش برد لای برف ها!
حالا که برفها آب بشن زمزمه ها یخشون باز بشه صداش میشه صدای جویبار
شاید هم تبخیر میشه
سند هم امضا نکرده که بالا سر تو بباره میتونه یکی یک فوتی بادی چیزی هلش بدن اون ور اصلا دوباره بلور بشه!
زمزمه های یخی رو سر شهر بباره
هی با توام که سرت رو میگیری رو به آسمون دهنتو باز میکنی برف میخوری...