تبليغاتX
پونه





چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
دکتر حشمتی
 

ژانر اینا که اسم همه دکترهای فامیل رو تو قسمت "دال" دفتر تلفن می نویسن !

+ نوشته شده در 10:15 توسط .




جمعه بیست و چهارم آبان 1387
"این" دفتر
من خداوندگار کلماتم هستم،

آنها را خلق میکنم ،وسط نوشته هایم بازیشان میدهم ،هر جا که شد به تعدادشان می افزایم و نقش هایشان را پررنگ تر میکنم !

هر وقت دلم خواست آنها را می میرانم و با وعده زندگی دیگرباره آنها را به شکل و شمایلی دیگر در جایی دیگر نقش آفرین میکنم .

کلماتم همیشه بار معنایی که از روز ازل به دوششان نهاده بودم را با خود خواهند کشید.

تا بدان جا که جرات کنند و میله های خطوط آبی افقی کاغذ را خم کنند آنگاه پاک میشوند یا خط خطی میشوند .

کلمات من گاهی خودکشی میکنند.

خودشان را مخفی میکنند و در انزوای بی توجهی خودکشی میکنند و مثل جوهر خودکار بیک قرمز که سر تیله ای آن افتاده است خون از شقیقه شان بیرون میزند.

کلمات من افسردگی میگیرند ،

روی کاغذهای براق وقتی خودکار نمی نویسد،

یک بوسه کافی است که خوبشان کند وقتی نوک خودکار را به دهان گرم میکنم .

من خداوندگار کلماتم هستم

ولی گاهی آرزو میکنم کاش هیچ وقت نمی نوشتم!

 

+ نوشته شده در 23:21 توسط .




پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
لندن5
 

نمیدونم کدوم یک از شما عزیزان به وبلاگ من رای دادید ولی از همتون ممنونم وقتی اومدم تو این صفحه مدیریت وبلاگ و اون لینک های قرمز رو دیدم وسوسه شدم که روی "رتبه شما در نظر سنجی" کلیک کنم مرسی دوستان !از همتون ممنونم.

مردم لندن علاقه دارند که بعضی چیزها رو به شکل اورجینال خودش حفظ کنند مثل کیوسک های قرمز رنگ تلفن که به نظر فقط داخلش یک تغییراتی کرده به مرور زمان کارتی شده و یا امکاناتی بهش اضافه کردند ولی پوسته فلزی مکعب مستطیل قرمز رنگ هیچ فرقی نکرده.

نقاش فوق تقریبا توی همه نقاشی هایی که می کشید از این کیوسک های تلفن استفاده میکرد قیمت این نقاشی ها ۲۰ پوند بود. (جهت ثبت در جریده عالم)

هر کی هر جا دوست داره نمیشه بره !

من دوست داشتم موزه ها رو بگردم ولی عملا ممکن نبود عکس این مجسمه ها جلو در موزه دالی رو اینجا میگذارم که یادم بیاد چقدر برای دیدنش آه کشیدم ولی مجبور شدم برم تو اون چرخ و فلک بزرگ و همه وجودم پر از خواهش دیدن موزه دالی بود.

سالوادور دالی نقاش و هنرمند سبک سورئالیسم و دادائیسم و کوبیسم .

مدتی که ما لندن بودیم هوا آفتابی و بسیار خوب بود و متاسفانه یا خوشبختانه هوای نمناک مه گرفته لندن رو تجربه نکردیم .

پیاده روی لذت بخش همراه با دید زدن مغازه های تکی که ویترین آن رو به خیابان است و سرک کشیدن به خانه چارلز دیکنز و ساختمان بی بی سی و دانشگاه های قدیمی سفر را خاطره انگیز میکرد.

یکی از این مغازه های جالب مغازه ستاره شناسی بود:

اینم عکس 

فکر کنم فقط موزه بریتیش مونده که ببینیم و راه بیفتیم از لندن بریم بیرون البته با قطار به کجا؟!

منتظر بمونید تا بقیه رو بنویسم ...

stay tuned

+ نوشته شده در 3:20 توسط .




یکشنبه دوازدهم آبان 1387
لندن4
لندن جاذبه های توریستی زیادی داره

هاید پارک

خود هاید پارک به تنهایی برای یک گشت و گذار یک روزه وقت میبره همینطور موزه مادام توسو از مشهورترین جاذبه های توریستی لندن است که در آن مجسمه های مومی مشاهیر بزرگ جهان در اندازه های طبیعی آنها دیده میشه.

 london eye بزرگترین چرخ و فلک دنیاست اونقدر بزرگه و اونقدر آروم حرکت میکنه که هرگز برای پیاده یا سوار کردن مسافرینش نمی ایستد شما در حال حرکت سوار میشوید ووقتی پیاده میشوید چهار نفر پشت سر شما وارد میشوند تمیز میکنند و همه جا را چک میکنند و گروه بعدی را اجازه سوار شدن میدهند همه اینها در حال حرکت اتفاق می افتد. کابین های این چرخ و فلک کپسولی شکل هستند و انداره اتاقک یک اتومبیل سواری را دارند.

کاخ باکینگهام از دیگر جاذبه های توریستی شهر است موقعی که ما در لندن بودیم بوش با ملکه ملاقات داشت و صحنه هایی از مردم معترض در جلو در کاخ و تجمعات اعتراض آمیز مبنی بر حضور بوش در لندن را در خاطره خود و دوربین ثبت کردیم.

 

+ نوشته شده در 22:33 توسط .




جمعه دهم آبان 1387
لندن 3
 

لندن شهر شلوغیه !

با دیدن شلوغی و ترافیک و ازدحام جمعیت کم کم برای اومدن به ایران آماده میشویم.

بعضی وقتا که از ساعت اتوبوس گردشگری میگذشت برای رسیدن به هتل که روبروی هاید پارک بود از مترو استفاده میکردیم ، متاسفانه از مترو لندن عکسی ندارم ولی به نظرم متروی تهران در برابرش شاهکاره البته باید همچین قدمتی از سر متروی تهران بگذره تا ببینیم آیا به این ریخت و قیافه درمیاد یا نه ! اختصاصی برای اون دوستانی که از متروی تهران شکایت دارند - سلام چهل و هشت- باید بگم که متروی لندن به مراتب دشوارتر و گیج کننده تر و نامرتب تر هستش ، کلی پله که باید بری تا به عمق زیر زمین برسی بدون تهویه درست حسابی پر از خرده ریز و کاغذ . در ها دستگیره داره  و تا میرسی به ایستگاه باید بپری پایین وگرنه راه میفته میره.

این خط های زیگزاگ روی زمین نشون دهنده گسل فعال هست!!!!- سلام عبد زمین شناس-  نه شوخی بود این خط ها نشون میده که اینجا پارک ممنوعه !!

دیگه عکس چی داریم ؟؟

خب به خاطر این حس خود سوا جدا بینی و متفاوت دانستن انگلیسی ها رانندگیشون هم یک جور دیگه است و برای همین روی زمین که راه میروید حتمن نوشته ها رو بخونید بُزوار از خیابون رد نشوید .

لندن تنها جاییه که روی رمپ پیاده رو به خیابون هاش نوشته که کجا رو نگاه کنید.

 

+ نوشته شده در 20:43 توسط .




پنجشنبه نهم آبان 1387
لندن2
 

ساعت ۱۱:۳۱ به وقت گرینویچ صدای مارو از لندن میشنوید.... امروز ۱۵ جون ۲۰۰۸ مصادف با...

(این جمله رو تو ای-میل نوشتم!)

برای در شهر گشتن یک راه خیلی عالی و توریستی و مقرون به صرفه وجود داشت !

اتوبوس های روباز !

که بلیط روزانه میگرفتیم و مسیرهای تعیین شده به سمت مراکز دیدنی شهر را باهاش میرفتیم این اتوبوس ها به نسبت فرانسه زمان بندی خیلی خوبی نداشتند و گاهی باید خیلی منتظر میشدیم تا بیان ولی کلا خوب بود ، گوشی بهمون میدادند و کنار هر صندلی یک دستگاه کوچک بود که میتونستی توضیحات مسیر رو به انتخاب خودت به یکی از ۵ زبان موجود بشنوی.

این شیرها یادگار نبرد ترافالگار هستند.جنگ بین انگلیس و فرانسه که به شکست فرانسه انجامید و انگلیسی ها از ذوب کردن غنایم و توپ و تفنگ باقی مانده از فرانسوی ها این مجسمه های شیر را ساختند و در میدان ترافالگار قرار دادند. (حالا یک کم میتونید حس بگیرید که خصومت انگلیسی ها با فرانسوی ها برای چیه)

یکی از دوستان در کامنت ها اشاره کرده بود که قهوه انگلیس مزخرفه !باید بگم درباره خوردنی ها صددرصد حق با شماست ، غیر از صبحانه آنها که ما بهش عادت کردیم - مدل صبحانه ایرانی ها اقتباسی از انگلیش برک فست است و صبحانه سنتی ایرانی را فقط در روستاها میشود دید خامه و سرشیر و عسل- دربقیه موارد غذای انگلیس خیلی خوشمزه نیست.

+ نوشته شده در 19:54 توسط .




چهارشنبه هشتم آبان 1387
لندن 1
 

 پرواز شماره ۰۸۴  بریتیش ایرویز به سمت لندن ....

فکر میکردم مثل مسافرت مکزیک وقت داشته باشم که هر شب بیام هتل و سفرنامه بنویسم ولی نشد. خستگی و بی حوصلگی از یک طرف و کانکشن های اینترنت بسیار بد هتل ها دو مقوله بود که اصلا فکر آپدیت کردن وبلاگ رو نمیکردم، فقط سریع ای میلی ها رو چک میکردم و دو خط می نوشتم و عطای اینترنت رو به لقایش میبخشیدم.

صبح دیروقت روز ۱۴ جون به لندن رسیدیم ، اولین چیزی که توجهمون رو جلب کرد تاکسی هایی بودند که مدل ماشین های قدیمی درشون مدل خاصی باز میشد و خب به طبع به خاطر اینکه در این کشور راننده سمت راست می نشیند این غرابت برای ما بیشتر نمود پیدا میکرد .

 با احتساب خستگی ۱۰-۱۱ ساعت پرواز و معطلی مستقر شدن در هتل حدود ظهر به خواب عمیقی فرو رفتیم که گویا همان جت لگ بود و ساعت ۸-۹ شب بیدار شده و به قصد پرکردن شکم بیرون رفتیم . ما که به خیالمان همه جا عین تهران تا پاسی از شب گذشته باز است بعد از یکی دو ساعت گشت و گذار به هر اغذیه فروشی سر زدیم با در بسته مواجه شدیم و آن شب را با خاطرات خوشی از لندن با نان و کمی کالباس به صبح رساندیم......

در لندن به خاطر داشته باشید که شما هر چقدر هم که انگلیسی بدانید در اصل هیچ چیز نمیدانید.

طرز حرف زدن بریتیش ها چیزی شبیه کمانچه نواختن است با سوت های مداوم و پی در پی ! لبهایتان را باید مکرر به سمت جلو برده و حروف را به سمت بیرون شوت کنید وگرنه انگلیسی HOT POTATO شما به درد خودتان میخورد.

+ نوشته شده در 22:23 توسط .




چهارشنبه هشتم آبان 1387
مهصن خان جان
دلقک

 

هفتٍ هشتٍ هشتاد و هفتت مبارک.
سال متقارن و متوازنی برات آرزو دارم.

 

+ نوشته شده در 5:15 توسط .




دوشنبه ششم آبان 1387
جایی برای گفتگو
+ نوشته شده در 7:11 توسط .




یکشنبه پنجم آبان 1387
ماشین بازی
ار کودکی سه تا آرزو ماشین بازی داشتم ...

یکیش این بود که سوار اتوبوس یا مینی بوس خلاصه از این بوس بوس ها نه !!! از این ماشین ها بشم که جلوش شیشه داره و قشنگ بدون فاصله وسط جاده هستی  تو دل مسیر، بدون فاصله ، ته ماشین جلویی تو لوزه سوم آدمه اونجوری...

خب این به حمد خدا دیری نپایید که محقق شد و من از اونجا که تمام سنوات تحصیلی سرگروه و مبصر و غیره و ذلک بودم در یک عملیات گروه بندی برای رفتن به گردش علمی در سرشماری عدد زیاد آوردم و اتوبوس پر شد و ما هم گفتیم جهنم و ضرر ما میشینیم جای شاگرد شوفر (قُ بون دادش ! چایی بی ری زم؟!) تمام طول راه عین فنر لق در جا جنبیدم و چایی سر خالی دادیم دست آق رارنده!!! محمدیاش صلوات برفستین!

دومی آرزوی ماشینی ما این بود که پامونو از کفش و جوراب عاری کنیم و بگذاریم بالا دم پنجره جلو یا احتمالا اگر عقب نشستیم رو صندلی عقب دراز بکشیم و اون کف پای بی جوراب رو لب پنجره هوا بدیم . این تا این اواخر محقق نشد و بابای ما همیشه در تبعات نصایح مامان جمله معروفی داشتند که ما یاد نداریم جلو پدر و مادرمون پامون دراز کرده باشیم (حالا مرد میخوام صندل در بیاره پا بگذاره لب پنجره)...در یک مسافرت شمال با آقای شوشو دیدیم که در اون مقاطعی که خسته میشدند و قربیلک فرمون رو میدادند دست ما ،قشنگ کفش و جوراب کنده پاشونو گذاشتن بالا...ما رو میگی ؟ همون دو تا چشم آقا گرگه تو باگز بانی که از کل کله اش جا می مونه !!! یک چیز تو همون مایه ها چشممون موند رو پای ایشون ...این بود که در یک اقدام مقتضی جهت گلاب به روتون که پیاده شدیم و جا عوض کردیم من با چنان شعفی پا را بر سریر داشبرد گذاشتم که خودم حضی بردم حض بردنی.

سومیش هم هنوز محقق نشده !

رانندگی تو مه گردنه حیران.....

 

+ نوشته شده در 10:17 توسط .




جمعه سوم آبان 1387
آواز گنجشک ها
آقای مجیدی!

آواز گنجشکهایتان را دیدم.

عادت ندارم نگاه منتقدانه ام منفی باشد ولی جایی فیلم را تماشا کردم که بعد از اتمام آن تماشاچی های غیر هموطنم به صورت بغل دستیهایشان- که به صحنه های غیرقابل ترجمه فیلم میخندیدند- دقیق میشدند.که ببینند تشابهات نسل آریایی را !


آقای مجیدی مجید !

دنیای بی مرزی است ، برای داخل کشور یا برای روستای کریم آقای فیلمتان تصویر نمیسازید سوالم این است که آیا شما تست بازیگریتان شامل فیزیک بازیگران نمیشود ؟! یعنی انقدر هیجان انگیز است، کلوز آپ صورت یک مرد، پا شکسته، همراه با مگسی که خودش که قصد رفتن ندارد  هیچ، مرد هم قصد دک کردنش را ندارد.

آقای مجید مجیدی !

دختر کم شنوای کریم آقا آیا در چه فصلی به مدرسه میرود ؟ فصل برداشت سبزیجات ؟ فصل خالی کردن آب آب انبار؟ فصل پیشنهاد  جا انداختن و خوابیدن بر سر پشت بام ؟! فصل بازی و شیطنت برادر ۱۰-۱۱ ساله با هم سن و سالان ؟! آقای کارگردان فیلم شما تمام و کمال تداعی تابستان داشت نه فصل مدرسه.

مجید آقا!

اگر من جای شما بودم و اگر جایزه ای نصیبم میشد آن را دو دستی تقدیم  تورج منصوری و حسین علیزاده میکردم برای فیلمبرداری بی نظیر و موسیقی دلنوازش.

 

+ نوشته شده در 7:48 توسط .




پنجشنبه دوم آبان 1387
عشا

خانم مومنی شش روز پیش  (الان شده ۸ روز)به اتهام سرعت غیرمجاز در یکی از بزرگراه های تهران توسط پلیس راهنمایی و رانندگی بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد.(از بی بی سی)

 

همه جرم زنان ایران همین است "سبقت غیر مجاز"

چون میشناسمت آیا این روزها اینطور عین اسپند روی آتشم؟ که شب را به سپیده سحر میدوزم که فردا بیایم بخوانم که آزادت کردند ، شب من صبح میشود ولی شب پدرت چی؟ شب مادرت ؟ رها ؟! خدای را به چه جرمی به چه گناهی باید کشیدن باری چنین؟!

برای آزادی عشا مومنی

 در گفتگویی با پدر عشا :

عشا قبل از بازداشت خود به دوستانش گفته بود که باید برای جراحی کلیه اش بستری شود. آیا موفق به درمان شد یا پیش از این اقدام دستگیر شده است؟

عشا مدارک پزشکی اش را کامل کرده بود و قرار بود روز شنبه برای جراحی کلیه از بیمارستان آتیه وقت گرفته بود. در حالی که دو روز قبل از این قرار بازداشت شد. ما بیش از هر چیز نگران وضعیت جسمی او هستیم چون عشا در حالت عادی از درد کلیه و ناراحتی معده رنج می برد چه برسد به اینکه تحت این فشار روانی در زندان باشد. مادر عشا وضعیت روحی خیلی بدی دارد و به شدت نگران حال عشا است. البته با مروری که درباره خبرهای مربوط به بازداشت اعضای کمپین کردم می دانم این نگرانی ها و فشارها برای اولین بار نیست که رخ داده و نمی دانم چرا آقایانی که شاهد اینهمه رنج خانواده ها هستند، کمی انعطاف نشان نمی دهند و باز زندانی و خانواده اش را از اولین حقوق خود محروم می کنند.

همه اینها را می بینم و افسوس می خورم به حال جوانان وطنم. بالاخره عشا آزاد می شود چه یک ماه بعد چه یک سال وچه دو سال بعد. فقط نمی دانم این آقایان چه جوابی به وجدان خود می دهند در برابر این کارهایی که انجام می دهند. چه جوابی دارند برای این همه عذابی که امروز خانواده من می کشند و می دانم خانواده های دیگری جز ما هم کشیده و می کشند

 

+ نوشته شده در 10:3 توسط .




چهارشنبه یکم آبان 1387
مو علیکم
 

گربه تو "خونه مادربزرگه" یادتونه؟
نوک طلا میومد بهش میگفت: مخمل جان؟
با بی میلی و تحکم جواب می داد: مخمل خان!
نوک حنا: مخمل خان جان ؟!
مخمل: ها ؟!
نوک حنا : سلام!!!
مخمل : گیرم که علیک ....

 

پ.ن: خلاصه آقا جان گیرم که علیک؟؟!!

+ نوشته شده در 2:45 توسط .