تبليغاتX
پونه





سه شنبه سی ام مهر 1387
بازی invisible
 

رطب خورده منع رطب چون کند؟

یکی از دوستای وبلاگ مخفی دار - سلام کاف سلام شبنم سلام میم - منو به یک بازی دعوت کرده که اگر نامرئی بودین دوست داشتین کجا بودین ؟

در حال حاضر به صورت خاص فقط و فقط دلم میخواد یک جا باشم ،یک خونه است که آشپزخونه اش با پله  کوتاهی از سطح زمین جدا میشه. دوست دارم ۲۴ ساعت نامرئی باشم اونجا.

و به صورت عام خب یک کم بی ادبیه ولی فکر نکنم تا آخر عمرم به صورت مرئی بتونم همچین جایی برم ولی دوست دارم استریپ کلاب برم!یک جا دیگه هم نامرئی میخوام برم اون یکی هم یکجورایی استریپ کلاب هست ولی توی این مجالس درویشی که از فرط هیجان اختیار از کف میدن و جامه میدرند و سر و دستار می افکنند دوست دارم به صورت نامرئی بمونم ببینم این بزرگانشون آخرش که مردم میرن به هم چی میگن؟!

از دوستای نامرئی وبلاگ مخفی دار معذرت میخوام ، این دوستان رو به بازی دعوت میکنم.

کورال ،مهتاب ،آرش ،شهریار، بزرگ، سهیل ، دلقک ، نیمرخ ، کتایون

 

+ نوشته شده در 10:4 توسط .




یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
132
 

یک داستان با مداد نوشتم هنوز خودکاریش نکردم.

خوبیش اینه که میتونم با اون پاک کن فسقلی ته مدادم همشو پاک کنم .

ولی جاش باقی می مونه میتونی بخونیش .

اگر خودکاریش کنم خط خطیش میکنم ..شایدم پاره اش کردم.

عین این درفت های وبلاگ!

عین همین نامه های مدفون...

+ نوشته شده در 9:48 توسط .




پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
پاییز
 

پاییز از پنجره خانه ما

 

پاییز جلوی در خانه ما

 

 

+ نوشته شده در 9:49 توسط .




چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
انتخابات
 

 از روز اولی که داشتم فرم های شهروندی رو پر میکردم که به عنوان یک شهروند کانادایی اسمم ثبت بشه اعلام کردم که در هیچ رای گیری شرکت نمیکنم بیخودی آگهی تبلیغاتی در خونه ما نفرستین! به من چه که محافظه کارها درگیرشون با لیبرال دموکرات ها چیه !

تو اون مقطعی که قرار بود شهروندی ما رو به رسمیت بشناسند و بعد از ۴-۵ سال زندگی پر از سختی های جورواجور مدال طلای اسوه مقاومت یا همون سنگ پای قزوین رو به من اهدا کنند انقدر از این مملکت فراری بودم که فکر میکردم دارن کارت پایان خدمت میدن دستم.

این بود که اعلام کردم من تو رای گیری شرکت نمیکنم بلکه اومدیم و یک روزی تنگ غروب آسمون در رفتیم از این شهر نامهربون.

ولی خب همونجور که میبینید هستیم و فصل رای گیری رسید و یک چند ساعتی در حال چرخیدن و گشتن برای کاندید محبوبمان بودیم .محافظه کارها که از اول پرونده شون بسته بود به اضافه اینکه از قیافه نماینده شون خوشم نیومد ! یکی هم یک شوخی باحال باهاشون کرده بود که من جیگرم جلا پیدا کرد. طرف تو پوسترهای تبلیغاتیش به جای وب سایتش نوشتهwebsite.com.

برای نئو دموکراتیک پارتی هم یک گشت و گذاری کردیم دیدیم طرف gay تشریف دارن و با پارتنر محترم و آقا سگه زندگی میکنند (خب البته که زندگی خصوصی مردم به ما چه ) ولی من میدونم همچین آدمایی بالا برن فردا تو خیابون آقایون گی ها فلان مبارک رو رنگ آمیزی کرده و parade راه بندازن تو کوچه خیابون من باید چشم دخترک رو ببندم که نبین زشته!

Green party رو دوست داشتم خیلی حواسشون به محیط زیست هست ولی نمایندشون یکجورایی آچار فرانسه تشریف دارن طرف معلمه- دکتر سنتی طب چینی هست - الان نجاری میکنه- مقاطعه کار هم هست -sales manager هم هست! خب من نمیدونم شهر رو بدیم دست این آقا چیکارش میکنه!؟!

لیبرال - آه ای آزادی -...... هیچی دیگه از قیافه آقاهه خوشم اومد همین !!!

این بود  انشای من درباره رای گیری  .

+ نوشته شده در 0:34 توسط .




یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
نذر
 

تو خانواده ما پایه وابستگی به ۱۲ امام و ۱۴ معصوم در من از همه شدیدتر بود .

دلیلش هم این بود که من همه کارام دقیقه ۹۰ تازه شروع میشد چه درس خوندن چه امتحانات چه آشپزی چه خونه تکونی فرقی نداره ، بعد در مواقع حساس مثل کنکور کارشناسی ارشد یا مثلا امتحان IELTS دست به دامان امام رضا و سلاله پاکش میشدم آی نذر پشت نذر!

از اونجا که آقا رضا ( همون امام رضا) قربونش برم توجهات خاصه به ما داره همیشه هم جواب میگرفتم، موقع مصاحبه سفارت کانادا یادم نمیره که رفتیم پیش یک وکیلی گفتیم که ما هفته دیگه مصاحبه داریم .طرف از رو صندلیش پاشد نیم خیز سمت ما که الااااااااااااااان اومدین؟! من حداقل باید دو ماه باهاتون سوال ها رو کار کنم . ما گفتیم ها ها ها ما وقت نداریم یعنی دوروز وقت داریم بعدشم میخوایم بریم مشهد ! دیگه یارو ۴ تا شیوید مو هم که تو کلش بود را داشت میکند از دست ما!بعد رفتیم حرم و من یواشکی در گوش آقا رضا گفتم ببین رضا جون دوتا سوال ازت دارم یکی اینکه این آستان قدس چی میریزه تو غذاهاش که انقدر خوشمزه میشه یکی هم اینکه سوال های سفارت رو بفرست  تو خواب ما ! بعد از دو سه شب که از سوال ها در خواب اثری پیدا نشد، شرفیاب شدیم محضرشون دوباره گفتیم آقا ما داریم میریم تهرون این ریش اینم قیچی اگر صلاح نیست ما بریم خودت یک کاری کن رد شیم ! که بدبختانه رد نشدیم.

راهنمایی  که بودم رو حساب کل کل شاگرد اول دومی و از اونجا که امور فرهنگی و بینش اسلامی خیلی خیلی فعال بودن اون زمان من ۲۴ ساعته این تسبیح دور مچم رو باز میکردم و اوقات فراغت جهت ۲۵ صدم نمره بالاتر از شاگرد اول دعا میخوندم.

مثلا یهو۲ هزار تا صلوات نذر میکردم از اونجا که اصلا آدم با پشتکاری نیستم بعد به بابا رو مینداختم که یک پانصد تاشو شما بگو من دیگه اعصابم تعطیل شد . بابا هم همیشه به شوخی میگفت : پدر جان تعاونی حساب کن با خدا ! ۵۰ تا هم نذر میکردی همین میشد.

بعد کم کم دامنه این نذورات گسترده تر شد و فشار میاوردم که ما اصلا تو خونمون سفره نذری نداختیم ، مامان بیچاره رو میکشیدیم به آش پختن و خودم دور آجیل ها روبان سبز گره میزدم.طفلی مامان همیشه معتقد بود پشتکار و همت آدم همیشه حرف اول رو میزنه و ده بار هم گفته بود که این ها مال اوناست که دنبال شوهر میگردن .

آخرین تریپ نذر و نیاز هم فکر کنم مربوط به یکی از مصاحبه های شغلی من میشد که خیلی دوست داشتم تو اون شرکت کار کنم . همزمانی اون قضیه با سالروز فوت عمه مامان که ما هممون عاااااااشقش بودیم باعث شده بود که مامان از یکی از همسایه ها که کار حلوا درست کردنش معرکه بود بخواد که بیاید مراسم حلوا پزون رو تو حیاط روی یک گاز تک شعله خیلی بزرگ انجام بده ! ما هم در نقش امور تدارکات فقط هم میزدیم و نیت میکردیم خود خانومه هم هی صلوات میفرستاد پای دیگ . یک کم که آرد تو روغن تفت خورد گفت من برم زعفرونش رو درست کنم .

ما هم د هم بزن ! رفت و برگشت و طی حرکات موزون بسیار ریتمیک این دیگ حلوا رو از رو آتیش بر میداشت قرش میداد باز میذاشت باز دوباره بلند میکرد یک قر دیگه و ما همگی سیاه پوش قر تو کمرمون میچرخید.

درهمین گیر و دار آقای داداش کیسه میوه ها به دست اومد تو و در یک چشم برهم زدن صندوق خیار رو گذاشت پایین و رفت تو آشپزخونه لیوان زعفرون رو دست زد از رو کانتر برداشت گفت این چایی کیه سرد شده و وییییییییییییژژژژژژ ریخت تو ظرفشویی!

 

+ نوشته شده در 2:31 توسط .




جمعه نوزدهم مهر 1387
عجیب ولی واقعی
 

 توی یک سن به خصوص فکر کنم حوالی راهنمایی و دببرستان من، اصولا داداش جان رو هر چی دست میگذاشت منم همونو میخواستم.

تو خونه  ما ۴ تا اتاق بود که تو سه تاش یک ضلع دیوار کتابخونه بود ، من و داداش  کل مجموعه کتابهای تن تن و میلو رو داشتیم ولی دقیقا همون روزی که داداش جان تصمیم میگرفت" جواهرات کاستافیوره" رو بخونه منم هوس همون کتاب رو میکردم.

برنده و بازنده  این جریان هم بستگی به زور بازو و یا احیانا جیغ و داد مامان یا یک چشم غره ناگهانی بابا داشت. جالب بود که یکبار که داشت "روی ماه قدم گذاشتیم" رو میخوند منم "هفت گوی بلورین " رو برداشتم نشستم پایین تختش و هر جاش که میزد زیر خنده من بدو بدو میگفتم اونجاش رسیدی که کاپیتان هادوک میگه لاب لاب لاب .... داداش هم وسط خنده میگفت آره آره ! باز مشغول کتاب میشد.نتیجه اینکه من کل کتاب رو از روی حرکات صورت و خنده های اون مرور کردم.

بعد ها مشترک چندین مجله شدیم: دانشمند دانستنیها و جوانان .

مجله جوانان یک سری داستان داشت که یک بازپرس جنایی به نام آقای محققی از اتفاقات واقعی جنایی الهام میگرفت و مینوشت، سر این به یک توافق رسیده بودیم که اول که مجله را گرفتیم این داستان رو بخونیم و بدیم اون یکی هم بخونه بعدش بریم سراغ بقیه مطالب مجله. این داستان ها از جفت ما یک بازپرس جنایی درجه یک ساخته بود یکبار که به کارهای مخفیانه من مشکوک شده بود و دفتر دستک ما رو زیر و رو کرده بود بعدها بهم گفت که هر کاری کردم نتونستم کد این عددهایی که تو دفترت مینوشتی رو باز کنم .گفتم بس که حواست نیست دیگه منم عین اون دختره تو داستان آقای محققی شماره ها رو برعکس نوشته بودم یعنی مثلا اگر شماره این بوده ۲۳۴۵۶ من نوشتم ۶۵۴۳۲! (بابا تو دیگه کی هستی؟! )

دانستنیها از مجله دانشمند یک کم سبک تر بود برای سن و سال من مناسب تر، یک بخش داشت به نام عجیب ولی واقعی! حالا این مقدمه نه چندان کوتاه برای چند تا مطلب عجیب ولی واقعیه:

۱- برای سیر پوست کندن ،سیر ها رو چند ساعت داخل یخچال بگذارید به راحتی پوستش کنده میشه

۲-هیچ ماده ای بهتر از کوکاکولا برای پاک کردن حمام و دستشویی نیست یک بطری کوکا را داخل وان حمام یا دستشویی خالی کنید نیم ساعت صبر کنید و به راحتی جرم زدایی کنید.(برای اونها که به بوی مواد پاک کننده آلرژی دارند هم عالیه)

۳-برای از بین بردن بوی داخل یخچال یک ظرف جوش شیرین داخل یخچال بگذارید.

۴- چشم آقایون رو دور ببینید ! فوم ژیلت را کش بروید ! بتکانید (تکان دهید) داخل مایکروویو اسپری کنید یک دستمال نم دار بکشید و خلاص ..چه برقی میزنه مایکروویو شما!!

 

 

+ نوشته شده در 7:46 توسط .




پنجشنبه هجدهم مهر 1387
ای ایران
+ نوشته شده در 20:5 توسط .




شنبه ششم مهر 1387
پاسخ تست:
 

 
شخصیت نوع یک؛
به شما تبریک می گوییم:شما برای همسرتان فرد بسیار جذابی هستید.حتی از منظر او شما زیبایی چشم گیری دارید. نه تنها ترکیب ظاهری زیبایی دارید.بلکه شخصیت شوخ طبع و لطیفی دارید.شما فرد فرهیخته ای هستید و می دانید که با همسرتان چگونه کنار بیایید و وقت تان را در اختیارش بگذارید.به این ترتیب است که شما فرد دلخواه او به شمار می روید.
شخصیت نوع دو؛
کاملا" خوب:شما به راحتی همسرتان را جذب می کنید اما خودتان را به این راحتی در دام عشق گرفتار نمی کنید.شوخ طبعی تان او را وادار میکند تا با شما کنار بیاید. او از بودن در کنار شما احساس شادمانی بسیاری دارد.
شخصیت نوع سه؛
بد نیست: شما نمی توانید به خوبی نامزدتان را به خود جذب کنید. اما خصوصیات جالب توجهی دارید که او بتواند با تکیه بر انها با شما کنار بیاید.سعی منید برای مشاهده امور مختلف دیدگاه یگانه ای داشته باشید.شما در چشم دوستانتان فردی کاملا صمیمی هستید.
شخصیت نوع چهار؛
مواظب باشید:شما نمی توانید نامزدتان را به خود جذب کنید چرا که دانش و ارزشهای غریزی انسانی والایی برخوردار نیستید.گاهی مواقع از خودتان بی تفاوتی هایی نشان می دهید به همین دلیل است که مورد پسند همسرتان نیستی
+ نوشته شده در 7:56 توسط .




پنجشنبه چهارم مهر 1387

با خواندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بروید و به

  آن سوال جواب دهید.مثلا" گزینه پ سوال1 را انتخاب کردید دیگر لزومی ندارد سوال ۲ و ۳

  را پاسخ دهید فقط کافی است به سوال ۴ مراجعه کنید.

  ۱) بیش از همه دوست دارید به کجا سفر کنید:

 

الف) پکن: رجوع شود به سوال ۲

ب) توکیو : رجوع به سوال ۳

پ) پاریس : رجوع به سوال ۴

 

 

۲) آیا تا به حال با دیدن فیلم ترحم انگیزی به گریه افتاده اید:

 

الف) بله : رجوع به سوال ۴

ب) خیر : رجوع به سوال ۳

 

  

۳) اگر با نامزدتان قرار داشته باشید و او یک ساعت بعد هم سر قرار نیاید چه کار می کنید:

 

 

الف) نیم ساعت دیگر صبر می کنید : رجوع به سوال ۴

ب) فوری از محل قرار می روید : رجوع به سوال ۵

پ) آنقدر صبر می کنید تا بیاید : رجوع به سوال ۶

 

 

۴) آیا دوست دارید به تنهایی به سینما بروید:

 

 

الف) بله : رجوع به سوال ۵

ب) خیر : رجوع به سوال ۶

 

 

 

۵) اگر در ابتدای آشنایی با نامزدتان او بخواهد دست شما را بگیرد چه واکنشی نشان می دهید؟

 

الف) از این کار امتناع می کنم : رجوع به سوال ۶

ب) برای مدت کوتاهی دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۷

پ) پیشنهادش را قبول می کنم و دستش را می گیرم: رجوع به سوال ۸

 

 

 

۶) آیا شما فرد شوخ طبعی هستید؟

 

الف) بله : رجوع به سوال ۷

ب) خیر : رجوع به سوال ۸

 

 

 

 

۷) به نظرتان مدیر توانایی هستید؟

 

 

الف) بله : رجوع به سوال ۹

ب) خیر : رجوع به سوال ۱۰

 

 

 

۸) اگر امکان داشت دوباره به دنیا بیایید دوست داشتید چه جنسیتی داشته باشید؟

 

الف) مرد : رجوع به سوال ۹

ب) زن : رجوع به سوال ۱۰

پ) اهمیتی ندارد : شخصیت نوع ۴

 

۹) آیا در آن واحد بیش از یک دوست صمیمی دارید؟

 

الف) بله : شخصیت نوع ۲

ب) خیر : شخصیت نوع ۱

 

۱۰) آیا به نظرتان فرد باهوشی هستد؟

 

الف) بله : شخصیت نوع ۲

ب) خیر : شخصیت نوع ۳

 

نوع شخصیت خود را یادداشت کنید تا شنبه که پاسخ به شخصیت ها را برای شما منتشر کنم.

+ نوشته شده در 21:47 توسط .




دوشنبه یکم مهر 1387
رفتگان این ره دراز

 

حالا انگار دو تکه ام !

رویم به قبله است و دلم به قبیله ام به عشیره ام به خاندان بزرگم  که اسمم را کنیه ام را و لقبم را یدک میکشد.

سوار اسبی که یا فرتوت شده یا از خستگی تحمل کشیدن بار خاطرات سنگینم را ندارد.

چه کودکانه آنها را مرور میکنم و لبخند میزنم و انگار همین دیروز بود  که دستی به حاشیه پایین عینکی و سراندن آن به بالا دست که مبادا از زیر عینک نگاهش کنی که زیر زیرکی نگاهت فرض شود و دست های سفیدت را جلو بیاوری که یعنی خدا حافظ و "دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی و دیدار ما به همان حوالی هر چه باداباد."

حالا انگار دو تکه ام که تکه اولم مرا به امید آرام میکند.

 تکه دومم سایه میشود و روی تکه اولم خود را جابه جا میکند ، هر چه میکوشد به قالب آن دیگر در نمی آید.

انگار تنم است که به پیله تنهایی نمیگنجد.

 

+ نوشته شده در 10:54 توسط .