تبليغاتX
پونه





پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
میتوانم نگه دارم دستی را...
 

دوستان خوبم میدونم که همه شما دست به خیر دارین و بارها وبارها ثابت کردید که بنی آدم اعضای یکدیگرند، در همیاری برای بچه های مرودشت، برای بچه های بی سرپرست ،  برنامه یک سِنتی ها برای خیریه و و و .....

حالا یک پسر بچه مشکل کلیوی داره و کمک های ما میتواند یک بچه را به زندگی برگرداند.

چند تا مورد هست یکی خب کمک نقدی ، یکی اینکه دوستان ایران چریتی دنبال آشنا میگردند در بیمارستان لبافی نژاد که تاریخ عمل رو زودتر بندازه ،سوم داروها .

ای میل من و ای میل دوستان خوب ایران چریتی توی سایت ها موجود میباشد.

شما هم اگر من رو از نزدیک دیدید و قبول دارید که هیچ، اونها هم که ندیدند رجوع کنند به حسشون ببینند میتوانند اعتماد کنند یا نه؟

به هر حال مبلغي در حدود 3500000 تومان از هزينه هاي مربوط به هادي باقي مونده.

که به امید خدا با همت و همیاری جمع میشود و لبخند شیرین پسرک را دوباره خواهیم دید.

لینک مرتبط

 

 

+ نوشته شده در 11:29 توسط .




یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
BINGO
پسر برایش کارت بینگو میخرد .

زن ۵۰ ساله به نظر میرسد با موهای مش کرده و مصری، ترکیب صورتش آرام و متین است عین عروس فراعنه . نگاه های پسر اجزای صورت و بدنش را میبلعد . زن با ناخن های صدفی کشیده اش روی میز رِنگ میگیرد  شش و هشت به نظر میرسد شاید یکی از همان تصنیف های قدیمی اروپای شرقی به یاد زادگاهش ، من بودم شاید ریتم " امشب به بر من است و آن مایه ناز" را میزدم .یعنی بهتر بود میزد، پسر برای سیگار باریک قهوه ای رنگ زن فندک میزند . لبانش را نزدیک میکند و از آن دهان که هنوز کامل نیکوتینی نشده کام میگیرد. شاید "کنت" باشد. من بودم شاید از این طعم دار ها میگرفتم !دهن پسرک اقلا مزه آلبالو یا نعنا بگیرد، نه من بودم حتمن "شکلات" میخوردم یا "تکیلا با طعم شکلات" ، حیف این پسر نبود که دهانش مزه نیکوتین کوفتی بگیرد .

پسرک باسن بزرگش را عقب میدهد و به برگه ها خیره میشود ، نیم رخ روشنش به سمت میز من است ، 38 anybody BINGO?? همه غر میزنند .دست های زن را با سر انگشتش نوازش میکند next one is yours hon. "هان "رو یکجوری میگوید انگار تشت عسل رو روی تن یک نفر خالی کنند و بخواهند همه اش را سر فرصت با زبان لیس بزنند.

شایعات درست بود ؟! من هیچ وقت از روی حرف مردم،  اهل قضاوت نیستم ،با اینکه خودم بارها تو آسانسور دیدمش درحال غش و غش خنده که مست و پاتیل  -توی بغل این پسرهایی که معلوم نبود چطوری آدرس "کمپانی همه شان" را یکجا از خدا گرفته بود- آورده بودنش . اگر خانم رابینز انقدر زاق سیاه این زن را چوب نمیزد شاید هیچ کس دقیق نمیشد ، اصلا این خانوم رابینز خصومت دارد، وگرنه ناز شستش ! هنر است واقعا که انقدر با خدا رفیق شش دانگ باشی که بگردد بگردد شاهکارهای آفرینشش را برایت سوا کند .

پسر ،از برجستگی جیب پشت شلوار جینش کیف چرمی را کشید بیرون و یک برگه دیگر بینگو خرید.  وقتی بر میگشت هم یک لیوان آبجوی تگری روی دستش بود -   برای برگه خریدن رفته بود و با یک سورپرایز یخی  برگشته بودکه دور لیوانش عرق کرده- ، زن هم انگار قرارداد بسته بود که شکنجه کند! یک لب از لیوان میگرفت و بعد لب های سرد یخ زده اش را میچسباند به گونه های پسر که ته ریش مختصرش از او چهره یک ببر وحشی ولی آرام  ساخته بود  . من بودم شاید شراب میگرفتم شراب ارغوانی چرا زجر یخ زدن لب هایم را به یکی بدهم که از وجناتش معلوم بود دوستش دارد وگرنه اینگونه مات و محو..

مات و محو! سرم را پایین می اندازم چرا پسرک برگشت به سمت میز ما!؟ خودم را جمع و جور میکنم و با ته مداد روی میز خط میکشم ، اعلام میکند شماره ۲۴ ! بینگو بینگو بینگو بالا که میپرم پسرک سر پا می ایستد و آرام کف میزند یک دو سه ! سه بار ۴ انگشتان دست راست را به کف دست چپ میکوبد .و چشمان براقش را تنگ میکند . همه حرکاتش عین اسلو موشن فیلم ها است عین این کلاب ها که تویش نور سفید روشن و خاموش میکنند عین عروسی مریم و ساعد ! با اون ارکستر عجیبش ! - وای وای وای پارمیدای من کوش؟-

با هم میرسیم و آسانسور خراب است با هم پله ها را بالا میرویم .بوی عطرش آمیخته با حرکات خرامان به کل اعتماد به نفس را از من گرفته است،دستش دور کمر عروس فراعنه حلقه است و زن هم به عمد خودش را یله داده به شانه های پهن پسر ! به راحتی عرض شانه هایش من و زن را میپوشاند . معلوم نیست به کدام احترام من را جلو فرستاده اند ، که هر بار هزار فکر آمده و نیامده من را نابود میکند ، دامنم بالا نرود ! جورابم در نرفته باشد ! پاشنه کفشم گلی نباشد.اصلن این خانوم استوارت هم با همسایگان ما خصومت دارد گفته پسر خانوم رابینز را دیده که با عروس فراعنه حشر و نشر دارد ،برای همین هم  خانوم رابینز کمر به نابودی او بسته ، دارد از همسایه ها امضا میگیرد که بیرونش کند.

خانوم رابینز طفلکی، گوشش هم سنگین است ، بارها برایم پای سیب پخته هر بار هم می آید یک چای دارچینی دبش برایش میریزم و هر بار هم میزند به صحرای کربلا و در حالیکه کتاب های قطورم را جابجا میکند میگوید روزگار است دیگر یکی مثل تو تنها!!... میرود پی درس و مدرسه - انگشت اشاره اش را که یک انگشتری مروارید ظریف دارد میگیرد سمت کتاب "آمار و احتمالات"- یکی هم عین عین س ل ی طه- ! جوری میگوید انگار فرق دارد که ت دو نقطه باشد یا دسته دار ! آدم بیشتر یاد ترشی لیته می افتد یعنی یک جوری میگوید که بین خانوم "ترشی لیته" و" کلمه ساحل" فرقی حس نمیکند و من آخرش نفهمیدم کدامشان T  دارد . هزار بار هم کلیدش را گذاشته پیش من برای احیانا وقتی پسرش آمد و اگر پشت در ماند و هزار اگر که هیچ وقت نیامده و پشت در نمانده و دست آخر خود خانوم رابینز کلید را گرفته و رفته پی اموراتش.

در را که میبندم نفس تازه میکنم و از این همه بی اعتماد به نفسی به خودم فحش میدهم !صورتم را کف مالی میکنم و ریمل ها را پاک میکنم لباس ها رو با غضب شوت میکنم این ور اون ور اتاق و در دلم میگویم کاش شماره کمپانی که عروس فراعنه باهاش کار میکنه رو امشب تو خواب  از خدا بگیرم ! بد نیست برای روزهایی که میخواهی زل بزنی توی صورت یکی از اونا که خدا نشسته سر فرصت آفریده شون.

در میزنند!!! جلدی از جایم میپرم پایم روی ساتن صورتی تخت سر میخورد به پایین ! زیر لب فحش میدهم !شت ! بازم خانوم رابینز ! کی حوصله شو داره !؟ خدا هم میشینه پیرزن هاشو جدا میکنه واسه ما، کلید را از سر جاکلیدی بر میدارم  ...ربدوشامبر رو به خودم میپچم و با غیض گره کمربند را تنگ میکنم . در را باز میکنم و به چارچوب در خراب میشوم ! شانه چپش را که به دیوار تکیه میدهد همه حجم قاب در را میپوشاند سرش را مظلومانه خم میکند و با چشمهای دریایی معصومش لبخند میزند و صدای مردانه و متینش را رها میکند که :"ببخشید ماما کلید پیش شما نگذاشته ؟!"

......

+ نوشته شده در 11:13 توسط .




پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
کلید راز عشق در دست شما!
 

دیدین تا حالا؟ وقتی در حالت invisibleیک متنی رو برای همه لیستتون- که اونا هم همه چراغ خاموش مانور میدن - ارسال میکنید. از اون طرف هف هش ده  تا باکس باز میشه که چطوری بَبَم !؟

این موقع ها ما میگیم انگار نشادر تو لونه مورچه ها ریخته باشی سر وکله شون پیدا میشه.

حالا با پست قبلی هم نشادر ریختیم تو لونه مورچه ها ! مرسی از همه دوستان خوب و خوشگلم که چراغ خاموش میان میخونن و هیچ وقت خدا هم نظر نمیدن و تازشم میگن واه! وبلاگ دیگه چیه؟!

از همه اسم مستعارها هم ممنون . از اینکه شجاعتشو داشتین که خودتونو محک بزنین هم برای خودتون دست بزنید.

 

اینم از جواب :

1- در زندگی واقعی، برای چه نوع آدمهایی جذابیت و کشش دارید.
 الف:خرگوش– کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند، به سردی یخ در ظاهر اما به گرمی آتش در باطن
 ب:گوسفند– مطیع و گرم
 پ:گوزن– زیبا و آداب دان
 ت:اسب- کسانی که غیرقابل جلوگیری، بی‌بند و بار و آزاد هستند.

2-  در فرایند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است.
 الف:میمون – مبتکر و باذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید.
 ب:شیر- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد.
 پ:مار- دمدمی مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
 ت:زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.

3- دلتان می‌خواهد معشوقتان چه عقیده‌ای در باره  شما داشته باشد.
 الف:سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم
 ب:گربه- شیک و زیبا
 پ:اسب- خوش بین
 ت:مار- انعطاف‌پذیر

4- چه اتفاقی باعث می‌شود که شما رابطه‌تان را قطع کنید/ از چه خصوصیتی بیش از همه نفرت دارید.
 الف:شیر- متکبر و خودخواه، امر و نهی کن
 ب:مار- هیجانی و دمدمی مزاج، نمی‌دانید چگونه او را خوشحال کنید.
 پ:تمساح- خونسرد، بیرحم، سنگدل
 ت:کوسه- ناامن

5- دوست دارید چه نوع رابطه‌ای با او برقرار سازید.
 الف:گوسفند- سنتی، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه می‌خواهید، ارتباط برقرار کردن از طریق قلب‌ها.
 ب:اسب- هر دو بتوانید درباره  همه چیز با هم صحبت کنید، هیچ چیز مخفی در میان نباشد.
 پ:خرگوش- رابطه‌ای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید.
 ت:پرنده- رابطه‌ای پایدار و طولانی و بالنده

6- آیا به او خیانت می کنید.
 الف:انسان- شما به جامعه و اخلاقیات احترام می‌گذارید، پس از ازدواج هیچ کار خلافی نمی‌کنید.
 ب:خوک- نمی‌توانید در مقابل تمایلاتتان مقاومت کنید، به احتمال زیاد خیانت می‌کنید.
 پ:گاو- خیلی سعی می‌کنید که چنین کاری نکنید.
 ت:پرنده- شما هرگز نمی‌توانید استوار و ثابت قدم باشید، شما واقعاً برای ازدواج مناسب نیستید و نمی‌خواهید تعهدی بپذیرید.

7- درباره  ازدواج چه فکر می‌کنید.
 الف:دایناسور- شما خیلی بدبین هستید و فکر می‌کنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.
 ب:ببر- شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر می‌کنید. پس از آن که ازدواج کردید، پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار باارزش و گرامی می‌دارید.
 پ:خرس قطبی- شما از ازدواج می‌ترسید، فکر می‌کنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت.
 ت:پلنگ- شما همیشه طالب ازدواج بوده‌اید ولی در واقع، شناخت دقیقی از آن ندارید

8- در این لحظه، به عشق چگونه فکر می‌کنید.
 الف:شیر- شما همیشه تشنه  عشقید و می‌توانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمی‌افتید.
 ب:گربه- شما خیلی خودمحور و خودخواهید. شما فکر می‌کنید عشق چیزی است که می‌توانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید..
 پ:اسب- شما نمی‌خواهید در قید و بند یک رابطه  پایدار قرار بگیرید. به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو
 ت:کبوتر- شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر می‌کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در 10:21 توسط .




سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
به عشق چگونه می‌نگرید؟
 


سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.
 
1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانيد یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

     الف) خرگوش
     ب) گوسفند
     پ) گوزن
     ت) اسب

2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را
به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟

     الف) میمون
     ب) شیر
     پ) مار
     ت) زرافه

3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به
جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟

    الف) سگ
    ب) گربه
    پ) اسب
    ت) مار

4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره  زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

    الف) شیر
    ب) مار
    پ) تمساح
    ت) کوسه

5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟

    الف) گوسفند
    ب) اسب
    پ) خرگوش
    ت) پرنده

6- در یک جزیره  دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟

    الف) انسان
    ب) خوک
    پ) گاو
    ت) پرنده

7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟

    الف) دایناسور
    ب) ببر
    پ) خرس قطبی
    ت) پلنگ

8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟

    الف) شیر
    ب) گربه
    پ) اسب
    ت) کبوتر

 

پ.ن۱: جواب های من :

گوسفند- میمون- گربه-تمساح- پرنده-  انسان- خرس قطبی- کبوتر

پ.ن۲: جواب ها را کامنت بگذارید ، کلید تست را ۵ شنبه میگذارم.

+ نوشته شده در 6:31 توسط .




شنبه شانزدهم شهریور 1387
 

صندلی را کمی عقب داد و به بازی سایه درختان روی دیوار خیره شد به پیچ و تاب شاخه ها به نسیمی که داخل موهای بید مجنون میپیچید. کاغذ ها را مرتب کرد و لیوان چای نیمخورده سرد را روی نوشته ها گذاشت. این سی و چهارمین نامه بود تجسم روزهایی که پیش رو خواهد داشت،وسوسه دیدن کسی که همیشه با او بود مردی که قرار بود از لابه لای سطور بیرون بیاید پنجره را ببندد و در را باز کند و تو را در آستانه در به داخل بکشد عین مکش بچه از سینه مادر ، تو را درون بازوهای ستبرش حلقه کند دورت بپیچد عین مار عین به دام انداختن یک بچه خرگوش چموش به دست یک پیتای تنومند ، یا یک گوشه اسیرت کند عین بازی گربه با موش چنگ هایش را نشانت دهد و دستهایش را به تنت بکشد ، گربه گیرت که کرد دو سه بوسه جانانه و دیگر هیچ ....

همیشه همین بود ، وقتی به گوشه دیوار خیره میشد داستان در ذهنش جلو میرفت و او جا می ماند از نوشتن .

دلش میخواست همانجا دنیا تمام شود جایی میان بازوی راست و گردنش، همان نقطه خوشبو، همانجا که دست راست را حایل سر بی سامانت کرده بود و تو با انگشتانت روی همه قسمتهای سینه اش گل کشیده بودی خط صاف و یک دایره بزرگ وچند دایره کوچک اطرافش ، - خودت هم نمیدانستی چه گلی؟ شاید آفتابگردان ، شاید مینا ، هرچه بود فرزیا نبود یا از این گل میمون های دهن باز که باید تهشان را فشار دهی که برایت بخندند- و هی سرت را سبک کرده بودی که دستت خواب رفت ؟ یا شاید هم گفتی خواب نرود، سوالش که مهم نیست جوابش معلوم بود ابروهای کشیده ای  را بالا انداختن به معنی نه - نچ ! و  کشیدگی پشت پلک هایش را دیده بود که نقره ای بود ،رنگ اکلیل، انگار گرد نقره پاشیده باشند روی دامن شب، با یک ردیف مژه برگشته که وقتی چشمهایش بسته بود تا اون بالاها میرسید.

زیر زیرکی ساعت قاب طلایی آن بالا را دید زده بود، که  ۱۱ و ۲۰ دقیقه را نشان میداد.

آرزو کرده بود در لحظه خوشبختی مطلق بمیرد، روزی، جایی، ساعتی که احساس کرد از این دنیا به این گَل و گشادی هیچی نمیخواهد نه از آن خدا با همه ادعای خداییش ، نه از اهیچ کس دیگر. همین که احساس کند که سرشار است ،سبک، جوری که سرش را از قصدی سبک نمیکند یا پای راستش را به خاطر سنگینی بدنش جابجا نمیکند میگذارد همانجا باشد و با انگشت های لاک زده روی ساق پایش را خط بکشد و هر هر بخندند که این موها حمایت خوبی است. همان لحظه آرزوی مرگ کرده بود.

وقتی ساعت را دید برای چند ثانیه مکث کرد ساعت هنوز ۱۱ و ۲۰ دقیقه بود. یعنی مرده بود با همه آرامشی که متصور بود با همه آنچه آرزویش را میکرد سرش را داخل بازو و سینه جابجا کرد باز هم بوی خوش ، یعنی بهشت، یعنی بودن ، یعنی تو!یعنی رفته بود.

 اشک هایش  جویباری بود برای آبیاری گلهایی که کاشته بود روی سینه اش ....

آرام گرفته بود و انگار خوابش برده بود .

از سایه های روی دیوار که عبور کرد ساعت هنوز ۱۱ و ۲۰ دقیقه بود و او همچنان داخل کشوی خنزر پنزر ها دنبال باتری ساعت میگشت.

 

+ نوشته شده در 3:2 توسط .




چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
با اینکه هنوز هم اگر کسی بخواهد آخر کلاس را برایتان پیاده کند برتان میدارد میبرد "رستوران نایب" که به استرس و فشاری که وارد میکنند و غذای گرانی که ارائه میدهند سرویس نچندان مناسبی که میگیری! نمیارزد.

مثلا وارد میشوی و برای سه نفر میز میگیری که آن دو دیگر مشغول یافتن پارکینگ در خیابان ولیعصر هستند، و انقدر مطمئن هستی که ماکزیمم تا ۱۰ دقیقه دیگر  میرسند. هوا هم گرم است برق هم رفته هوای داخل از بیرون خیلی گرمتر است ، تقاضای آب خنک میکنی یک بار دو بار نه  ۵ بار !!!و در نهایت به هیچ راضی میشوی.

بالا سرت می ایستند که آقا میز رزرو است ها زود زود بخورید بروید .....

در مقایسه با آن میروی تئاتر شهر برای عروس افسوس کابوس بلوتوس !! بلیط تمام شده ، گرسنه هستی ، آن دو دیگر که میرسند پیشنهاد پاستا میدهند یک جایی زیر پل حافظ روبه روی دانشگاه امیرکبیر...فقط هم پاستا دارد و انواع سالاد ، یک مغازه کوچولو با نیمکت های چوبی..خودمان هستیم و خودمان ..اول که با یک پاتیل سالاد یونانی عالی که توش سرکه بالسامیک و روغن زیتون مرغوب ریخته با تیکه های پنیر که روی خیار گوجه های خرد شده،از ما پذیرایی میکند و بعد هم از اونجا که ورود ما خیلی بی وقت بود !(لعنت به دلی که بی موقع گرسنه شود) با خودش هم عهد کرده که راس ساعت ۶ کارش رو شروع کند و بگذارد آب جوش بیاید و یک بسته تک ماکارون یا زر ماکارون رو که داخل قفسه های ساده و ابتدایی مغازه کوچکش چیده داخل آب بریزد ! از گفتن رمز کارش هم  ابایی ندارد همینجور که بادمجان ها را کبابی میکند برایت حرف میزند که یک دو حبه سیر داخلش بزنی شده عین مایه میرزا قاسمی ولی یکجور سس خاص برای پاستای بادمجان ما است و اشاره به منوی روی دیوار میکند که یک وایت برد است که رویش با ماژیک نوع و قیمت غذاها را نوشته اند.یکی همةن وسط برای وبلاگش نت برمیدارد .....

در همین راستا بیشعورهای جهان متفرق شوید! / یک فراخوان بزرگ برای احقاق میلیون‌ها حقوق کوچک

+ نوشته شده در 7:58 توسط .




شنبه نهم شهریور 1387
میز عسلی
 

آقا ناصر عین اعضای فامیل شده !

همه میشناسنش . جلو هر کی بگی آقا ناصر انگار از هفت پشت قبل با خانواده ما سر یک سفره نشسته باشند همه میدونند از کی صحبت میکنی!

آقا ناصر رو باید چندین روز قبل به موبایلش زنگ بزنی ازش وقت بگیری ، باید تو حرف زدن باهاش دقت کنی مثلا کارهایی که تو حیطه عملکردش نیست رو ازش بخوای ناراحت میشه ، حوضه عملکردش کارهای خونه است . اگر بگی به فرض میشه لطفا پله ها رو هم بشوری !؟! شاکی میشه.

آقا ناصر رو با آژانس میفرستن خونه ! کارش بینظیره اولین و آخرین کسی که مامان من دنبالش راه نمیفته و رسما میره بیرون وقتی ایشون هست. وسایل مخصوص داره ، مواد شوینده مخصوص ، لک بَر مخصوص و دستکش مخصوص.

وقتی حوصله نداشته باشه هم کار نمیکنه ،میشینه یک گوشه و تلفن میزنه یا چایی میخوره ، یک بار که تصمیم گرفته بود برای خودش چایی بگذاره به اینجا ختم شده بود که کتری و قوری و گاز و هود آشپزخانه را باز کرده و شسته و دوباره سرجایش گذاشته بود و احتمالا چایی هم نخورده بود.

مامان من به عادت همه هم ماه تولدیهاش هیچی رو دور نمیندازه - مثلا یک سشوار داره که تو یک مسابقه رادیویی مربوط به سال ۱۳۴۵ (اون حوالی) برنده شده در ازای گفتن اسم نمیدونم کدام دانشمند ، پاوولف فکر کنم ، بهش جایزه دادن از این سشوارهای کیفی که یک چیزی عین خرطوم فیل ازش بیرون می آید و قیژژژژژ میرود میخورد به یک کلاه نایلونی و بعد باد میشود که بیگودی های آن زیر خشک شوند ، یک دریچه باریک هم دارد که هوای گرم از آن بیرون می آید برای اینکه مادامی که زیر این کلاه کلم سان نشسته ای و لاک هم زدی روی آن بگیری تا خشک شود.- یک میز عسلی هم داریم که نمیدانم در کدامین مراسم، زیر دو لایه شیشه اش  هوا کشیده و قیافه اش شده عین یک برکه کوچک که داخلش سنگ انداخته باشی، دور ریز هم که نداریم در مرام مادر جان، ایشون رویش یک گلدان خوشگل گذاشته با یک رو میزی عالی که اصلا خبری از برکه و مشتقاتش نیست.

این آقا ناصر که به هیچی رحم نمیکند که همه جا را که تمیز کرده نشسته به گپ زدن و از این در و آن در گفتن و نقل خاطره که آره آقا یک جا بودیم و یک کاری انجام دادیم و خواستیم سر یک میز را بگیریم ...یک میز آشغال آشغال ها یک چیزی میگم آقا یک چیزی میشنوی...یک میز بیخود آشغال و همیجوری که دور و اطرافش را نگاه میکرد که بر آشغال و مزخرف بودن آن میز دلیل بیاورد ، انگشتش را سمت میز عسلی فوق الذکر گرفته و میگوید: عین این!!!!!...

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط .




پنجشنبه هفتم شهریور 1387
 

دوستای خوبم ممنون از حسن نظرتون تو این چند روزه!

 ولی واقعا نمیدونم مشکل چیه که برای سه تا پست آخر نمیشه نظر داد.

من هیچ اطلاعاتی هم ندارم که چرا RSS وبلاگ کار نمیکنه و چرا پینگ نمیشه !

صبوری کنید !

+ نوشته شده در 21:20 توسط .




چهارشنبه ششم شهریور 1387
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن...
 

سنگین ترین بار، ما را درهم میشکند ، به زیر خود خم میکند و به روی زمین می فشارد. اما در شعر های عاشقانه تمان قرون،زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است. پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه شدیدترین فعالیت زندگی هم هست . بار هر چه سنگین تر باشد ،زندگی ما به زمین نزدیکتر ، واقعی تر و حقیقی تر است.

(بار هستی - میلان کوندرا)

و من سالهاست به فشار پیکر مردانه و عظیمی این بار سنگین می اندیشم. به مبتلا بودنم !

حتی به مرد بودنت به مردانگی به چیزهایی که مجبوری به نام مرد به دوش بکشی و چیزهایی که به جرم مرد بودن از آنها میگریزی. چیزهایی چون گریه در جمع...آه کشیدن از درد...فریاد کشیدن در حین سوختن.

 

* بعد از این همه وقت خوش آمدی نزدیکتر!

** خوابت خوش ...روحت آزادتر...

+ نوشته شده در 22:29 توسط .




چهارشنبه ششم شهریور 1387
 

من اینم

Your results:
You are Claire Littleton
Claire Littleton
76%
Michael Dawson
72%
Shannon Rutherford
72%
Kate Austen
70%
Sayid Jarrah
65%
Sun Kwon
65%
Boone Carlyle
65%
Charlie Pace
56%
Walt Lloyd
52%
John Locke
50%
Dr. Jack Shephard
48%
Hugo "Hurley" Reyes
46%
Mr. Eko
45%
James "Sawyer" Ford
40%
Jin-Soo Kwon
35%
Ana-Lucia Cortez
32%
You are attractive and you love someone very much. You seem to be a target for trouble but you have respect for God. You have a hard time making enough money to live from day to day.

Click here to take the "Which Lost character are you?" quiz...

 

با تشکر از ایشون  .

شما هم اگر lost  رو دیدید خودتون رو بسنجید .


 

+ نوشته شده در 8:14 توسط .




چهارشنبه ششم شهریور 1387
و ما نه ساله میشویم به همین زودیها!
 

شش و هفت صبح پاچه شلوار رو که بالا زدیم و شیلنگ رو گرفتیم رو ماشین و دِ بشور و از اونور هم یک لقمه نون پنیر بگذارگوشه لپت و هی این روبان های سفید و نقره ای رو چپ و راست قیچی دالبری بزن برای دستگیره های در که دیدین ای داد و بیداد که ما اصلا یادمون رفته بود این ماشین هم جزو مراسم عروسیه و گرنه که کی بود که نفهمه که این یک خروار بادکنکی که از یک هفته قبل خریده بودیم و این سراغ گرفتن از ساتن های باقیمانده از لباس نامزدی کاری فراموشی امروز و دیروز نیست.

واسه کل این ۴ دقیقه فیلمی که ماشین حضور فعال در صحنه دارد از سرش هم زیادی بود... گلهای بدبخت رو هم از بیخ و بن گلو گیر نکرده بودیم و پشت صندوق عقب هم سبد میوه را لگد نزده بودیم که انارش تکه پاره شود و خاک و خل رویش بنشیند و بعد هم این اکلیل و نقره ای طلایی ها را نشود پاک کرد و اینهمه گل و میوه به رحمت خدا برود!

پشت چشممان را هم جعبه مداد رنگی نزده بودیم گفته بودند که برای نامزدی بنقش یواش بود حالا جهت تغییر قهوه ای یواش میزنیم عکس اسپرت هم مد نبود که رو کاپوت کادیلاک بشینیم یا گوشه دیوار زانوی غم بغل بزنیم و پاچه شلوار جین را بالا داده در آب برکه کدامین شربت را با شاخه صنوبر هم بزنیم و آقای عکاس بگوید یکیتان شرق را نگاه کند یکی غرب یعنی از همین اولش هر کی سی خودش!

جوان تر که باشی انگار ظرف خالی هستی کو تا پر شود ولی سنت که بالاتر میرود پُری! لبریز! برای پذیرفتن هر چیز جدید باید به خود تکان دهی باید سرریزش را خالی کنی ، خودت را که میتکانی دلهایی همراهش میلرزد...سرریز که میکنی آوار میشود روی سر نزدیک هایت ....ظرفیت ها را بالا ببریم .

 

+ نوشته شده در 0:10 توسط .




دوشنبه چهارم شهریور 1387
یک سوال
 

ترجیح میدهید آدم موفقی باشید یا آدم محبوب؟ و چرا؟

تبصره: هیچکدام و هردو جزو گزینه ها نمیباشد .

+ نوشته شده در 23:36 توسط .




شنبه دوم شهریور 1387
درازنای شب از چشم دردمندان پرس...
 

در نبود ما یکسری جرم و جنایت فجیعانه در همسایگی رخ داده بود که نشان از بی عرضگی دوستان عزیزRCMP یا همون پلیس محلی در ایجاد آرامش و امنیت بدون حضور ما داره!

اولیش که یکی تو همین آپارتمان روبرویی ( روبرو که میگم برای اون دسته از دوستان هست که با گوگل ارت ما رو قدم به قدم رصد میکنند ) آره تو همین ساختمان جلویی یکی نشسته عین این فیلم های خشانتی گوش تا گوش سر زنش رو بریده ، ایشون هیچگونه سابقه بیماری نمیدونم خل و چل بازی اینا هم نداشته فقط فیلم زیاد میدیده !

مورد دوم هم یک پسر جوانی بوده که ساعت ۳ نصفه شب زنگ خونه اش رو میزنند میکشنش دم در خونه و ۴ تا گلوله نثارش میکنند و فینیش خلاص!

انگیزه این قتل هم عین همه این موارد هفت تیر کشی که این چند ساله شاهدش بودیم عشق و عاشقی اعلام شده ، مقتول، دوست پسر سابق دوست دختر سابق قاتل بوده ! و این نشون میده که ریشه غیرتی بازی و لوطی گریهای زمان فردین و داش آکل رو باید در ونکوور جستجو کرد ، جایی که عاشق حرفی برای عرض اندام برای رقیب نمیگذاره و پرونده رو برای همیشه مختومه اعلام میکنه .

بیایید فحش ندهیم بزنیم بکشیم راحت کنیم!

 

+ نوشته شده در 7:11 توسط .




جمعه یکم شهریور 1387
 

و واجب است بر هر گذر کننده از این سطور به نام یا من اسمه دوا و ذکره شفا بالا گرفتن دستان رو به آسمان و طلب کردن معجزه برای اونا که درس نخوندن به یوم اول ماه شهریور المبارک ، زینرو مجرب است دعا در این شب عزیز حلول ماه در اندرون منطقه البرج سنبله به جهتی و جهاتها بالاخص میلاد با سعادت اخوی ما !!! دامت برکاته در این ماه میمون  .

بر شما مسلمین از نوع شیعه اثنی عشر ( اثنی عشر رو بخون سوال میاد) واجب شرعی و کفایی است اگر آمین نگفته از این وبلاگ بگذرید خدا سوسکتان کند ! دعا کنید بل معجزه بل فسفر بل قاطی شدن ورقه ها ! آقا اصلا چرا نفوس بد میزنید قبول میشه چشم حسود بترکد .

 آمین یا رب العالمین.

+ نوشته شده در 8:0 توسط .