تبليغاتX
پونه





شنبه شانزدهم شهریور 1387
 

صندلی را کمی عقب داد و به بازی سایه درختان روی دیوار خیره شد به پیچ و تاب شاخه ها به نسیمی که داخل موهای بید مجنون میپیچید. کاغذ ها را مرتب کرد و لیوان چای نیمخورده سرد را روی نوشته ها گذاشت. این سی و چهارمین نامه بود تجسم روزهایی که پیش رو خواهد داشت،وسوسه دیدن کسی که همیشه با او بود مردی که قرار بود از لابه لای سطور بیرون بیاید پنجره را ببندد و در را باز کند و تو را در آستانه در به داخل بکشد عین مکش بچه از سینه مادر ، تو را درون بازوهای ستبرش حلقه کند دورت بپیچد عین مار عین به دام انداختن یک بچه خرگوش چموش به دست یک پیتای تنومند ، یا یک گوشه اسیرت کند عین بازی گربه با موش چنگ هایش را نشانت دهد و دستهایش را به تنت بکشد ، گربه گیرت که کرد دو سه بوسه جانانه و دیگر هیچ ....

همیشه همین بود ، وقتی به گوشه دیوار خیره میشد داستان در ذهنش جلو میرفت و او جا می ماند از نوشتن .

دلش میخواست همانجا دنیا تمام شود جایی میان بازوی راست و گردنش، همان نقطه خوشبو، همانجا که دست راست را حایل سر بی سامانت کرده بود و تو با انگشتانت روی همه قسمتهای سینه اش گل کشیده بودی خط صاف و یک دایره بزرگ وچند دایره کوچک اطرافش ، - خودت هم نمیدانستی چه گلی؟ شاید آفتابگردان ، شاید مینا ، هرچه بود فرزیا نبود یا از این گل میمون های دهن باز که باید تهشان را فشار دهی که برایت بخندند- و هی سرت را سبک کرده بودی که دستت خواب رفت ؟ یا شاید هم گفتی خواب نرود، سوالش که مهم نیست جوابش معلوم بود ابروهای کشیده ای  را بالا انداختن به معنی نه - نچ ! و  کشیدگی پشت پلک هایش را دیده بود که نقره ای بود ،رنگ اکلیل، انگار گرد نقره پاشیده باشند روی دامن شب، با یک ردیف مژه برگشته که وقتی چشمهایش بسته بود تا اون بالاها میرسید.

زیر زیرکی ساعت قاب طلایی آن بالا را دید زده بود، که  ۱۱ و ۲۰ دقیقه را نشان میداد.

آرزو کرده بود در لحظه خوشبختی مطلق بمیرد، روزی، جایی، ساعتی که احساس کرد از این دنیا به این گَل و گشادی هیچی نمیخواهد نه از آن خدا با همه ادعای خداییش ، نه از اهیچ کس دیگر. همین که احساس کند که سرشار است ،سبک، جوری که سرش را از قصدی سبک نمیکند یا پای راستش را به خاطر سنگینی بدنش جابجا نمیکند میگذارد همانجا باشد و با انگشت های لاک زده روی ساق پایش را خط بکشد و هر هر بخندند که این موها حمایت خوبی است. همان لحظه آرزوی مرگ کرده بود.

وقتی ساعت را دید برای چند ثانیه مکث کرد ساعت هنوز ۱۱ و ۲۰ دقیقه بود. یعنی مرده بود با همه آرامشی که متصور بود با همه آنچه آرزویش را میکرد سرش را داخل بازو و سینه جابجا کرد باز هم بوی خوش ، یعنی بهشت، یعنی بودن ، یعنی تو!یعنی رفته بود.

 اشک هایش  جویباری بود برای آبیاری گلهایی که کاشته بود روی سینه اش ....

آرام گرفته بود و انگار خوابش برده بود .

از سایه های روی دیوار که عبور کرد ساعت هنوز ۱۱ و ۲۰ دقیقه بود و او همچنان داخل کشوی خنزر پنزر ها دنبال باتری ساعت میگشت.

 

+ نوشته شده در 3:2 توسط .




چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
با اینکه هنوز هم اگر کسی بخواهد آخر کلاس را برایتان پیاده کند برتان میدارد میبرد "رستوران نایب" که به استرس و فشاری که وارد میکنند و غذای گرانی که ارائه میدهند سرویس نچندان مناسبی که میگیری! نمیارزد.

مثلا وارد میشوی و برای سه نفر میز میگیری که آن دو دیگر مشغول یافتن پارکینگ در خیابان ولیعصر هستند، و انقدر مطمئن هستی که ماکزیمم تا ۱۰ دقیقه دیگر  میرسند. هوا هم گرم است برق هم رفته هوای داخل از بیرون خیلی گرمتر است ، تقاضای آب خنک میکنی یک بار دو بار نه  ۵ بار !!!و در نهایت به هیچ راضی میشوی.

بالا سرت می ایستند که آقا میز رزرو است ها زود زود بخورید بروید .....

در مقایسه با آن میروی تئاتر شهر برای عروس افسوس کابوس بلوتوس !! بلیط تمام شده ، گرسنه هستی ، آن دو دیگر که میرسند پیشنهاد پاستا میدهند یک جایی زیر پل حافظ روبه روی دانشگاه امیرکبیر...فقط هم پاستا دارد و انواع سالاد ، یک مغازه کوچولو با نیمکت های چوبی..خودمان هستیم و خودمان ..اول که با یک پاتیل سالاد یونانی عالی که توش سرکه بالسامیک و روغن زیتون مرغوب ریخته با تیکه های پنیر که روی خیار گوجه های خرد شده،از ما پذیرایی میکند و بعد هم از اونجا که ورود ما خیلی بی وقت بود !(لعنت به دلی که بی موقع گرسنه شود) با خودش هم عهد کرده که راس ساعت ۶ کارش رو شروع کند و بگذارد آب جوش بیاید و یک بسته تک ماکارون یا زر ماکارون رو که داخل قفسه های ساده و ابتدایی مغازه کوچکش چیده داخل آب بریزد ! از گفتن رمز کارش هم  ابایی ندارد همینجور که بادمجان ها را کبابی میکند برایت حرف میزند که یک دو حبه سیر داخلش بزنی شده عین مایه میرزا قاسمی ولی یکجور سس خاص برای پاستای بادمجان ما است و اشاره به منوی روی دیوار میکند که یک وایت برد است که رویش با ماژیک نوع و قیمت غذاها را نوشته اند.یکی همةن وسط برای وبلاگش نت برمیدارد .....

در همین راستا بیشعورهای جهان متفرق شوید! / یک فراخوان بزرگ برای احقاق میلیون‌ها حقوق کوچک

+ نوشته شده در 7:58 توسط .




شنبه نهم شهریور 1387
میز عسلی
 

آقا ناصر عین اعضای فامیل شده !

همه میشناسنش . جلو هر کی بگی آقا ناصر انگار از هفت پشت قبل با خانواده ما سر یک سفره نشسته باشند همه میدونند از کی صحبت میکنی!

آقا ناصر رو باید چندین روز قبل به موبایلش زنگ بزنی ازش وقت بگیری ، باید تو حرف زدن باهاش دقت کنی مثلا کارهایی که تو حیطه عملکردش نیست رو ازش بخوای ناراحت میشه ، حوضه عملکردش کارهای خونه است . اگر بگی به فرض میشه لطفا پله ها رو هم بشوری !؟! شاکی میشه.

آقا ناصر رو با آژانس میفرستن خونه ! کارش بینظیره اولین و آخرین کسی که مامان من دنبالش راه نمیفته و رسما میره بیرون وقتی ایشون هست. وسایل مخصوص داره ، مواد شوینده مخصوص ، لک بَر مخصوص و دستکش مخصوص.

وقتی حوصله نداشته باشه هم کار نمیکنه ،میشینه یک گوشه و تلفن میزنه یا چایی میخوره ، یک بار که تصمیم گرفته بود برای خودش چایی بگذاره به اینجا ختم شده بود که کتری و قوری و گاز و هود آشپزخانه را باز کرده و شسته و دوباره سرجایش گذاشته بود و احتمالا چایی هم نخورده بود.

مامان من به عادت همه هم ماه تولدیهاش هیچی رو دور نمیندازه - مثلا یک سشوار داره که تو یک مسابقه رادیویی مربوط به سال ۱۳۴۵ (اون حوالی) برنده شده در ازای گفتن اسم نمیدونم کدام دانشمند ، پاوولف فکر کنم ، بهش جایزه دادن از این سشوارهای کیفی که یک چیزی عین خرطوم فیل ازش بیرون می آید و قیژژژژژ میرود میخورد به یک کلاه نایلونی و بعد باد میشود که بیگودی های آن زیر خشک شوند ، یک دریچه باریک هم دارد که هوای گرم از آن بیرون می آید برای اینکه مادامی که زیر این کلاه کلم سان نشسته ای و لاک هم زدی روی آن بگیری تا خشک شود.- یک میز عسلی هم داریم که نمیدانم در کدامین مراسم، زیر دو لایه شیشه اش  هوا کشیده و قیافه اش شده عین یک برکه کوچک که داخلش سنگ انداخته باشی، دور ریز هم که نداریم در مرام مادر جان، ایشون رویش یک گلدان خوشگل گذاشته با یک رو میزی عالی که اصلا خبری از برکه و مشتقاتش نیست.

این آقا ناصر که به هیچی رحم نمیکند که همه جا را که تمیز کرده نشسته به گپ زدن و از این در و آن در گفتن و نقل خاطره که آره آقا یک جا بودیم و یک کاری انجام دادیم و خواستیم سر یک میز را بگیریم ...یک میز آشغال آشغال ها یک چیزی میگم آقا یک چیزی میشنوی...یک میز بیخود آشغال و همیجوری که دور و اطرافش را نگاه میکرد که بر آشغال و مزخرف بودن آن میز دلیل بیاورد ، انگشتش را سمت میز عسلی فوق الذکر گرفته و میگوید: عین این!!!!!...

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط .




پنجشنبه هفتم شهریور 1387
 

دوستای خوبم ممنون از حسن نظرتون تو این چند روزه!

 ولی واقعا نمیدونم مشکل چیه که برای سه تا پست آخر نمیشه نظر داد.

من هیچ اطلاعاتی هم ندارم که چرا RSS وبلاگ کار نمیکنه و چرا پینگ نمیشه !

صبوری کنید !

+ نوشته شده در 21:20 توسط .




چهارشنبه ششم شهریور 1387
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن...
 

سنگین ترین بار، ما را درهم میشکند ، به زیر خود خم میکند و به روی زمین می فشارد. اما در شعر های عاشقانه تمان قرون،زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است. پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه شدیدترین فعالیت زندگی هم هست . بار هر چه سنگین تر باشد ،زندگی ما به زمین نزدیکتر ، واقعی تر و حقیقی تر است.

(بار هستی - میلان کوندرا)

و من سالهاست به فشار پیکر مردانه و عظیمی این بار سنگین می اندیشم. به مبتلا بودنم !

حتی به مرد بودنت به مردانگی به چیزهایی که مجبوری به نام مرد به دوش بکشی و چیزهایی که به جرم مرد بودن از آنها میگریزی. چیزهایی چون گریه در جمع...آه کشیدن از درد...فریاد کشیدن در حین سوختن.

 

* بعد از این همه وقت خوش آمدی نزدیکتر!

** خوابت خوش ...روحت آزادتر...

+ نوشته شده در 22:29 توسط .




چهارشنبه ششم شهریور 1387
 

من اینم

Your results:
You are Claire Littleton
Claire Littleton
76%
Michael Dawson
72%
Shannon Rutherford
72%
Kate Austen
70%
Sayid Jarrah
65%
Sun Kwon
65%
Boone Carlyle
65%
Charlie Pace
56%
Walt Lloyd
52%
John Locke
50%
Dr. Jack Shephard
48%
Hugo "Hurley" Reyes
46%
Mr. Eko
45%
James "Sawyer" Ford
40%
Jin-Soo Kwon
35%
Ana-Lucia Cortez
32%
You are attractive and you love someone very much. You seem to be a target for trouble but you have respect for God. You have a hard time making enough money to live from day to day.

Click here to take the "Which Lost character are you?" quiz...

 

با تشکر از ایشون  .

شما هم اگر lost  رو دیدید خودتون رو بسنجید .


 

+ نوشته شده در 8:14 توسط .




چهارشنبه ششم شهریور 1387
و ما نه ساله میشویم به همین زودیها!
 

شش و هفت صبح پاچه شلوار رو که بالا زدیم و شیلنگ رو گرفتیم رو ماشین و دِ بشور و از اونور هم یک لقمه نون پنیر بگذارگوشه لپت و هی این روبان های سفید و نقره ای رو چپ و راست قیچی دالبری بزن برای دستگیره های در که دیدین ای داد و بیداد که ما اصلا یادمون رفته بود این ماشین هم جزو مراسم عروسیه و گرنه که کی بود که نفهمه که این یک خروار بادکنکی که از یک هفته قبل خریده بودیم و این سراغ گرفتن از ساتن های باقیمانده از لباس نامزدی کاری فراموشی امروز و دیروز نیست.

واسه کل این ۴ دقیقه فیلمی که ماشین حضور فعال در صحنه دارد از سرش هم زیادی بود... گلهای بدبخت رو هم از بیخ و بن گلو گیر نکرده بودیم و پشت صندوق عقب هم سبد میوه را لگد نزده بودیم که انارش تکه پاره شود و خاک و خل رویش بنشیند و بعد هم این اکلیل و نقره ای طلایی ها را نشود پاک کرد و اینهمه گل و میوه به رحمت خدا برود!

پشت چشممان را هم جعبه مداد رنگی نزده بودیم گفته بودند که برای نامزدی بنقش یواش بود حالا جهت تغییر قهوه ای یواش میزنیم عکس اسپرت هم مد نبود که رو کاپوت کادیلاک بشینیم یا گوشه دیوار زانوی غم بغل بزنیم و پاچه شلوار جین را بالا داده در آب برکه کدامین شربت را با شاخه صنوبر هم بزنیم و آقای عکاس بگوید یکیتان شرق را نگاه کند یکی غرب یعنی از همین اولش هر کی سی خودش!

جوان تر که باشی انگار ظرف خالی هستی کو تا پر شود ولی سنت که بالاتر میرود پُری! لبریز! برای پذیرفتن هر چیز جدید باید به خود تکان دهی باید سرریزش را خالی کنی ، خودت را که میتکانی دلهایی همراهش میلرزد...سرریز که میکنی آوار میشود روی سر نزدیک هایت ....ظرفیت ها را بالا ببریم .

 

+ نوشته شده در 0:10 توسط .




دوشنبه چهارم شهریور 1387
یک سوال
 

ترجیح میدهید آدم موفقی باشید یا آدم محبوب؟ و چرا؟

تبصره: هیچکدام و هردو جزو گزینه ها نمیباشد .

+ نوشته شده در 23:36 توسط .




شنبه دوم شهریور 1387
درازنای شب از چشم دردمندان پرس...
 

در نبود ما یکسری جرم و جنایت فجیعانه در همسایگی رخ داده بود که نشان از بی عرضگی دوستان عزیزRCMP یا همون پلیس محلی در ایجاد آرامش و امنیت بدون حضور ما داره!

اولیش که یکی تو همین آپارتمان روبرویی ( روبرو که میگم برای اون دسته از دوستان هست که با گوگل ارت ما رو قدم به قدم رصد میکنند ) آره تو همین ساختمان جلویی یکی نشسته عین این فیلم های خشانتی گوش تا گوش سر زنش رو بریده ، ایشون هیچگونه سابقه بیماری نمیدونم خل و چل بازی اینا هم نداشته فقط فیلم زیاد میدیده !

مورد دوم هم یک پسر جوانی بوده که ساعت ۳ نصفه شب زنگ خونه اش رو میزنند میکشنش دم در خونه و ۴ تا گلوله نثارش میکنند و فینیش خلاص!

انگیزه این قتل هم عین همه این موارد هفت تیر کشی که این چند ساله شاهدش بودیم عشق و عاشقی اعلام شده ، مقتول، دوست پسر سابق دوست دختر سابق قاتل بوده ! و این نشون میده که ریشه غیرتی بازی و لوطی گریهای زمان فردین و داش آکل رو باید در ونکوور جستجو کرد ، جایی که عاشق حرفی برای عرض اندام برای رقیب نمیگذاره و پرونده رو برای همیشه مختومه اعلام میکنه .

بیایید فحش ندهیم بزنیم بکشیم راحت کنیم!

 

+ نوشته شده در 7:11 توسط .




جمعه یکم شهریور 1387
 

و واجب است بر هر گذر کننده از این سطور به نام یا من اسمه دوا و ذکره شفا بالا گرفتن دستان رو به آسمان و طلب کردن معجزه برای اونا که درس نخوندن به یوم اول ماه شهریور المبارک ، زینرو مجرب است دعا در این شب عزیز حلول ماه در اندرون منطقه البرج سنبله به جهتی و جهاتها بالاخص میلاد با سعادت اخوی ما !!! دامت برکاته در این ماه میمون  .

بر شما مسلمین از نوع شیعه اثنی عشر ( اثنی عشر رو بخون سوال میاد) واجب شرعی و کفایی است اگر آمین نگفته از این وبلاگ بگذرید خدا سوسکتان کند ! دعا کنید بل معجزه بل فسفر بل قاطی شدن ورقه ها ! آقا اصلا چرا نفوس بد میزنید قبول میشه چشم حسود بترکد .

 آمین یا رب العالمین.

+ نوشته شده در 8:0 توسط .